جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٠ - غزل ١٤٦ بر سر آنم كه گر ز دست بر آيد
|
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون |
كجا به كوى حقيقت، گذر توانى كرد |
|
|
جمالِ يار ندارد نقاب و پرده، ولى |
غبارِ رَهْ بنشان، تا نظر توانى كرد[١] |
|
|
بگذرد اين روزگارِ تلخ تر از زهر |
بارِ دگر روزگار چون شكر آيد |
|
|
صالح و طالح، متاعِ خويش نمودند |
تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد |
|
اى خواجه! گرچه روزگار هجران تلخ مى نمايد، ليكن گذراست و همواره چنين نخواهد ماند، ديگر بار روزگار وصال خواهد آمد و صاحبان اعمال لبّى و قشرى به نتايج كار خويش پى خواهند برد؛ با اين همه، بايد چشم به عنايت حضرت دوست دوخت «تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد». بخواهد به خود خطاب كرده و بگويد:
|
هر وقتِ خوش كه دست دهد مُغتنم شمار |
كس را وقوف نيست كه انجامِ كار چيست |
|
|
پيوندِ عمر بسته به مويى است هوشدار |
غمخوارِ خويش باش، غمِ روزگار چيست |
|
|
مستور ومست هر دو چو از يك قبيلهاند |
ما دل به عشوه كه دهيم اختيار چيست؟ |
|
|
زاهد، شرابِ كوثر و حافظ، پياله خواست |
تا در ميانه، خواسته كردگار چيست[٢] |
|
و بگويد:
|
بلبلِ عاشق! تو عمر خواه، كه آخر |
باغ شود سبز و سرخْ گل به در آيد |
|
|
صبر و ظفر هر دو دوستانِ قديمند |
بر اثر صبر، نوبت ظفر آيد |
|
اى خواجه عاشقى كه در هجران مشاهده گل جمال دوست به سر مى برى! از او.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢، ص ٧٣.