جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٠ - غزل ١٣٦ بود آيا كه در ميكده ها بگشايند؟
|
حافظ ار آب حياتِ ابدى مى خواهى؟ |
منبعش خاكِ درِ خلوتِ درويشان است[١] |
|
لذا در بيت بعد نيز مى گويد:
|
اگر از بَهرِ دلِ زاهد خود بين بستند |
دل قوىدار، كه از بهرِ خدا بگشايند |
|
اى خواجه! صابر باش و بدان كه همواره روزگار به يك منوال نخواهد ماند و هر روز به كام كسى مى باشد. اميد است روزى درِ خانه اهل دل كه طرفداران زاهد آن را بسته اند با روى كار آمدن حاميان صاحبان كمال گشوده گردد. در جايى مى گويد:
|
گر بُوَد عمر به ميخانه روم بار دگر |
بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر |
|
|
خرّم آن روز كه با ديده گريان بروم |
تا زنم آبِ در ميكده يك بار دگر[٢] |
|
|
دَرِ ميخانه ببستند، خدايا! مپسند |
كه دَرِ خانه تزوير و ريا بگشايند |
|
خدايا! خود مى دانى كه اهل تزوير و ريا بر حقّ نيستند و از طريقه فطرت پيروى نمىكنند، پس راضى مشو كه دَرِ خانه آنها گشوده باشد و ما در رنج و ناراحتى به سر بريم و نتوانيم مشكلاتمان را نزد اهل كمال حلّ نماييم. در جايى مى گويد:
|
به جدّ وجهد چو كارى نمى رود از پيش |
به كردگار رها كرده بِهْ مصالح خويش |
|
|
رياى زاهدِ سالوس، جان من فرسود |
قدح بيارو بِنِهْ مرهمى بر اين دل ريش |
|
|
ريا، حلال شمارند و جام باده، حرام |
زهى طريقت وملّت، زهى شريعت وكيش![٣] |
|
|
گيسوى چنگ ببرّيد به مرگِ مىِ ناب |
تا همه مُغبچگان، زلفِ دو تا بگشايند |
|
اى سالكين! حال كه نوشيدن و اشتغال به ذكر دوست و رفتن به ميكده ها و محلّ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧، ص ٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٢، ص ٢٥٤.