جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٣ - غزل ١٣١ به آب روشن مى عارفى طهارت كرد
اينجاست كه او را به او مى شناسد، نه به خود، و به گفته خواجه در جايى:
|
اگر نه باده، غم دل ز يادِ ما ببرد |
نهيبِ حادثه، بنياد ما ز جا ببرد |
|
|
وگرنه عقل به مستى فرو كشد لنگر |
چگونه كشتى از اين ورطه بلا ببرد |
|
|
بسوخت حافظ و كس حال او به يار نگفت |
مگر نسيم، پيامى خداى را ببرد[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
هر آن كو خاطرِ مجموع و يارِ نازنين دارد |
سعادت، همدم او گشت و دولت هم قرين دارد |
|
|
جناب عشق را درگه، بسى بالاتر از عقل است |
كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
در ازل پرتوِ حسنت ز تجلّى دم زد |
عشق پيدا شد و آتش به همه عالَم زد |
|
|
عقل مى خواست كز آن شعله چراغ افروزد |
برقِ غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد[٣] |
|
و نيز مى گويد:
|
خرد، هر چند نقدِ كائنات است |
چه سنجد پيش عشق كيميا كار؟![٤] |
|
و اينجاست كه جا دارد عارف دلباخته به دوستان خود خطاب كند و بگويد:
|
بيا به ميكده و وضع قرب و جاهم بين |
اگرچه چشم به ما واعظ از حقارت كرد |
|
اى دوستان و هم طريقان! بياييد و قرب و منزلت مرا در نزد حضرت دوست تماشا كنيد و به سخن واعظ كه سخن از حقارت من مى راند گوش فرا ندهيد و به او بگوييد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٦، ص ١١٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٤، ص ٢١١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٠، ص ١٥٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٨، ص ٢٢٦.