راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٨١ - بيان چگونگى تفكّر در مخلوقات خداوند
بنابراين به بزرگى آسمان و فزونى ستارگان آن منگر بلكه به آفريننده آنها بنگر كه چگونه آنها را آفريده و بدون ايجاد ستونى كه ديده شود و بى آنكه به رشتهاى از بالا آويزان شده باشند آنها را نگه داشته است. همه جهان همچون خانهاى است كه آسمان سقف آن است، شگفتا از تو كه هرگاه به خانه توانگرى وارد شوى و آن را زراندود و پر نقش و نگار ببينى پيوسته از آن در شگفت خواهى بود و در طول عمر خويش همواره از آن ياد و زيباييهاى آن را بازگو مىكنى در حالى كه تو هميشه به اين خانه بزرگ و زمين و سقف و هوا و شگفتيهاى موادّ و عجايب حيوانات و نقشهاى بديع و جالب آن مىنگرى و از آن سخنى نمىگويى و به دل توجّه به آن نمىكنى با آن كه اين خانه كم از آن خانهاى كه آن را توصيف كردى نيست بلكه آن خانه جزئى از زمين و پستترين اجزاى اين خانه بزرگ است كه تو به آن نمىنگرى. و اين امر سببى جز اين ندارد كه آن خانه پروردگار تو است و او به تنهايى آن را ساخته و آراسته است و تو هم خود و هم پروردگار خويش را فراموش كرده و به شكم و فرج خود پرداختهاى و جز شهوت و كسب بزرگى براى خود هيچ انديشهاى ندارى. نهايت شهوت تو اين است كه شكمت را پر كنى در حالى كه قادر نيستى يك دهم آنچه را حيوان مىخورد بخورى و از اين نظر حيوان ده درجه از تو بالاتر است، و منتهاى بزرگى و حشمت تو اين كه ده يا صد نفر از مردم سرشناس به تو رو آورند و در پيش روى تو به زبان چاپلوسى و نفاق كنند و اعتقادات بد خود را درباره تو پنهان دارند و اگر هم در دوستى با تو راستگو باشند مالك سود و زيان و مرگ و زندگى و قيامت تو نيستند. و شايد در شهرى كه در آن زندگى مىكنى توانگرى از يهود و نصارا وجود داشته باشند كه موقعيّت آنها از مقام و منزلت تو برتر باشد، و تو خود را به اين پندار مشغول ساخته و از توجّه به جمال ملكوت آسمانها و زمين غافل مانده و لذّت نگريستن به جلال مالك ملك و ملكوت را از ياد بردهاى.
داستان تو و عقل تو داستان مورچهاى است كه در كاخ مستحكم سر بر افراشته پادشاه كه آراسته به غلامان و كنيزكان و انواع ذخاير و نفايس است لانهاى براى خود حفر كرده باشد و هر زمان از آن بيرون آيد و رفيق خود را ديدار كند در صورت قدرت بر سخن گفتن جز از لانه و غذا و چگونگى ذخيره كردن موادّ در آن چيزى نگويد و از احوال كاخ و پادشاهى كه در آن زندگى مىكند و تفكّر درباره آنها بكلّى غافل بوده بلكه اصلا اين قدرت را نداشته باشد كه جز درباره خود و غذا و خانهاش فكر كند و از اين حدّ فراتر بينديشد. آرى همان گونه كه مورچه از كاخ شاه و زمين و سقف و ديوارها و ويژگيهايش و نيز از ساكنان آن غافل