راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٢٢ - باب چهارم در وفات پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله
نيكى به نيكان آنها و گذشت از بدان آنها. در اين موقع مردمى كه در سپاه اسامه شركت نداشتند به عيادت پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله مىآمدند و سپس به سوى سعد بن عباده باز مىگشتند و او را عيادت مىكردند. آنگاه پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله اسامة بن زيد را فرا خواند و به او فرمود: با اميد به خداوند به سمت محلّى كه تو را مأمور كردهام و به همراهى كسانى كه در تحت فرماندهى تو قرار دادهام حركت كن، و آن حضرت جمعى از مهاجران انصار از جمله ابو بكر و عمر و ابو عبيده و جز آنها را زير فرماندهى او قرار داد و به او دستور داده بود كه از قريه وادى فلسطين كه پدرش زيد در آن جا كشته شده بود بگذرند. اسامه عرض كرد: پدر و مادرم فدايت اى پيامبر خدا به من اجازه ده تا آنگاه كه خداوند به تو بهبودى عنايت كند در اين جا بمانم چه هرگاه با اين حالتى كه شما دارى از اين جا بيرون روم با دلى مجروح بيرون رفتهام.
پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود: اى اسامه آنچه را به تو دستور دادهام اجرا كن كه باز ايستادن از جهاد پسنديده خدا نيست. اسامه در همان روز از مدينه خارج شد و در يك فرسخى آن اردو زد، و ندا كنندهاى از سوى پيامبر صلّى الله عليه و آله ندا در داد كه: هان هيچ يك از كسانى كه آنها را تحت فرماندهى اسامه قرار دادهام از رفتن با او تخلّف نكند، ليكن هنگامى كه آن حضرت سستى مردم را در خروج مشاهده كرد قيس بن سعد بن عباده را كه شمشير دار آن حضرت بود و خبّاب بن منذر را دستور داد تا با گروهى از انصار بيرون روند و مردم را به سوى اردوگاه كوچ دهند. قيس و ياران او آنها را از شهر بيرون برده و به اردوگاه ملحق ساخته و به اسامه گفتند:
پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله اجازه نداده است كه در مأموريّت خود تأخير كنى لذا پيش از آن كه از درنگ تو آگاه شود حركت كن. اسامه همراهانش را كوچ داد، و قيس و يارانش به سوى پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله باز گشتند و حركت آن گروه را به اطلاع آن حضرت رسانيدند، پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود:
اين قوم كوچ نمىكنند. از سوى ديگر هنگامى كه افراد مأمور به شركت در سپاه اسامه در اردوگاه فرود آمدند ابو بكر و عمر و ابو عبيده نزد اسامه آمده گفتند: كجا مىروى و مدينه را خالى مىگذارى در حالى كه ما از هر كس ديگر به اقامت در آن نيازمندتريم، اسامه گفت:
چه شده است؟ گفتند: پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله را مرگ فرا رسيده و به خدا سوگند اگر مدينه را خالى گذاريم علىّ بن ابى طالب زمام اين امر را به دست خواهد گرفت و محمّد صلّى الله عليه و آله ما را به اين مقصد دور مأمور نكرده جز براى آن كه مدينه را براى علىّ بن ابيطالب خالى كنيم تا مردم با او بيعت كنند و كار به سود او تمام گردد و همه آنچه ما طرحريزى كردهايم از ميان برود، لذا آن گروه به جاى نخستين خود باز گشتند و در آن اقامت گزيدند، و پيكى روانه كردند تا خبرها و چگونگى بيمارى پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله را به آنها اطلاع دهد. اين پيك نزد عايشه آمد و