راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٣٢ - باب چهارم در وفات پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله
حالى كه ستمديده و بى ياور باشى، و تو اى ابا عبد الله غريب و تشنه كام به قتل مىرسى، اى فرزند لعنت خدا بر امّتى باد كه تو را بكشد.
راوى مىگويد: در مدّتى كه پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله بيمار بود در هر شب و روز جبرئيل بر او فرود مىآمد و عرض مىكرد: سلام بر تو اى پيامبر خدا پروردگارت به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: حالت چگونه است؟ او به تو داناتر است ليكن مىخواهد بر كرامت و شرافتى كه به تو ارزانى داشته بيفزايد همچنين خواسته است كه عيادت بيمار در ميان امّت تو سنّت باشد. در اين هنگام اگر پيامبر صلّى الله عليه و آله آرام و سبك حال بود مىفرمود: خود را آرام مىبينم، جبرئيل مىگفت: خداوند متعال را مىستايم چه او دوست دارد كه او را بستايند و بر شكرش بيفزايند و اگر آن حضرت دردمند بود مىفرمود: دردى در خود احساس مىكنم، جبرئيل مىگفت: خدايت بر تو سخت نگرفته و هيچ مخلوقى نزد او از تو گرامىتر نيست ولى دوست دارد كه او را بستايى و شكر گويى تا هنگامى كه خدا را ديدار مىكنى استحقاق عاليترين درجه و كسب ثواب دايم و شرافت بر همه خلق را داشته باشى. امير مؤمنان عليه السّلام فرموده است: جبرئيل در وقتى كه معمولا بر پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله نازل مىشد فرود آمد هنگامى كه من نزول او را احساس كردم به كسانى كه در خانه بودند گفتم، دور بروند، چون بر پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله وارد شد بر بالاى سر آن حضرت نشست، سپس گفت: سلام بر تو اى پيامبر خدا همانا پروردگارت به تو سلام مىرساند و از تو مىپرسد حالت چگونه است و او به تو داناتر است. پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود: خود را مرده مىبينم جبرئيل گفت: اى محمّد مژده باد تو را چه خداوند مىخواهد به وسيله آنچه مىبينى تو را به كرامتى كه برايت آماده ساخته است برساند.
امير مؤمنان عليه السّلام فرموده است: پس از آن مردى اجازه خواست تا بر پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله وارد شود، من بيرون آمدم و به او گفتم: چه مىخواهى؟ گفت: مىخواهم بر پيامبر صلّى الله عليه و آله وارد شوم، گفتم: نمىتوانى با او ارتباط يابى، حاجتت چيست؟ آن مرد گفت: چارهاى نيست جز اين كه بر او وارد شوم. امير مؤمنان عليه السّلام نزد پيامبر صلّى الله عليه و آله آمد و براى او اجازه خواست، آن حضرت اجازه داد، آن مرد وارد شد و بر بالاى سر پيامبر صلّى الله عليه و آله نشست و سپس گفت: سلام بر تو اى پيامبر خدا پاسخ داد: و بر تو سلام، حاجتت چيست؟ آن مرد گفت: من فرستاده خدا به سوى تو هستم، فرمود: تو كدام يك از فرستادگان خدايى؟ عرض كرد: من فرشته مرگم كه پروردگارت مرا به سوى تو فرستاده و به تو سلام مىرساند. او تو را ميان لقاى خود و باز گشت به دنيا مخيّر كرده است، فرمود: مرا مهلت ده تا جبرئيل فرود آيد، بر من سلام كند و