راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٠٣ - باب سوّم سكرات مرگ و شدّت آن و حالاتى كه به هنگام مردن مستحب است
مىگيرد به طورى كه هيچ جزئى از اجزاى روح كه در اعماق بدن انسان منتشر است باقى نمىماند جز اين كه درد بر آن وارد مىشود. في المثل اگر خارى در يكى از اعضاى انسان فرو رود دردى را كه از آن احساس مىكند در جزئى از روح كه مباشر موضع فرو رفتن خار است جريان مىيابد اما الم سوختگى بدين سبب بزرگ و سخت است كه اثرات آتش در همه اجزاى بدن منتشر مىشود، و هيچ جزئى از ظاهر و باطن عضو سوخته شده باقى نمىماند جز اين كه حرارت آتش آن را فرا مىگيرد و در نتيجه همه اجزاى روح كه در ساير اجزاى گوشت بدن پراكنده است آن را احساس مىكند.
درد زخم تنها موضعى را فرا مىگيرد كه تيزى آهن بدان اصابت كرده است، به همين سبب سوزش آن كمتر از سوزش سوختگى است، اما درد جان دادن بر روح هجوم مىبرد و همه اجزاى آن را فرا مىگيرد، چه روح است كه از تن بر كنده و از هر رگى و عصبى و جزئى و پيوندى و بيخ هر مويى و زير هر پوستى جدا و از فرق سر تا قدم بيرون كشيده مىشود.
بنابراين از درد و اندوه جان دادن مپرس تا آن جا كه گفتهاند: مرگ سختتر از ضربه شمشير و بريدن با اره و پاره كردن گوشت بدن با مقراض است چه قطع بدن با شمشير بدين سبب دردناك است كه بدن به روح تعلق دارد پس چگونه خواهد بود هرگاه روح مستقيما در معرض اين ضربات قرار گيرد. كسى كه مضروب مىشود استغاثه و فرياد مىكند چه نيروى او در دل و پهلوها و زبانش باقى مانده ليكن بانگ و فرياد ميّت بر اثر شدّت درد منقطع مىشود چه درد و اندوه به نهايت رسيده و سرتاسر دلش را فرا گرفته، و بر همه مواضع او چيره شده و همه قوايش را منهدم ساخته و تمامى اعضايش را ضعيف و ناتوان گردانيده به طورى كه نيروى استغاثه برايش باقى نگذاشته است. اما عقل او در پوشش قرار گرفته و پريشان شده و زبانش گنگ و اعضايش ضعيف و ناتوان گرديده و دوست دارد كه با ناله و فرياد و استغاثه بياسايد ليكن بر آن قادر نيست و اگر نيرويى در او باقى مىبود به هنگام جان دادن فرياد و غرغرهاى از گلو و سينهاش شنيده مىشد. رنگ بدنش دگرگون و خاكسترى گرديده چنان كه گويى خاكى كه اصل فطرت اوست بر او ظاهر و نمايان شده و هر رگى به طور جداگانه از وى بيرون كشيده شده است. درد در سراسر درون و بيرونش پخش گرديده به طورى كه حدقههاى چشمش تا بالاى پلكها برآمده و لبها و زبانش تا بيخ منقبض شده و بيضههايش تا منتهاى محل خود بالا رفته و سر انگشتانش سبز شده است.
پس مپرس از بدنى كه همه رگهاى او بيرون كشيده شده و اگر تنها يك رگ از او بيرون آورده مىشد درد او بس بزرگ بود چه رسد به آن كه روح نه از كشيدن يك رگ بلكه از