راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٢٣ - باب چهارم در وفات پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله
پنهانى از او در اين باره پرسش كرد. عايشه گفت: به سوى ابو بكر و عمر برو و به آنها بگو:
حال پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله سنگين و دشوار شده و بيماريش فزونى يافته، هيچ يك از شما از محلّ خود دور نشود و من اخبار را پياپى به شما مىرسانم. چون بيمارى پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله شدّت يافت و عايشه صهيب رومى را فرا خواند و به او گفت: نزد ابو بكر و عمر برو و آنها را آگاه كن كه حالت پيامبر صلّى الله عليه و آله نوميد كننده است و به ابو بكر بگو خود و عمر و ابو عبيده همين امشب به مدينه باز گردند. صهيب نزد آنها آمد و پيام عايشه را رسانيد. آنها دست او را گرفته نزد اسامه بردند و از پيام عايشه او را آگاه كردند و اجازه خواستند كه به مدينه باز گردند.
اسامه به آنها اجازه داد و گفت: كسى از وضع شما آگاه نشود، اگر پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله بهبود يافت به اردوگاه باز گرديد و اگر رحلت كرد مرا آگاه سازيد تا هر راهى را مردم اختيار كردند من با آنها هماهنگ شوم. ابو بكر و عمر و ابو عبيده شبانه وارد مدينه شدند و پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله در حالت بيهوشى بود هنگامى كه از آن حالت باز آمد فرمود: به خدا سوگند در اين شب شرّ بزرگى به مدينه وارد شده است، عرض كردند: اى پيامبر خدا آن شرّ چيست؟ فرمود: آنانى را كه مأمور كرده بودم براى شركت در سپاه اسامه بيرون روند دستهاى از آنها در مدينه باز گشته و بر خلاف دستور من رفتار كردهاند. آگاه باشيد كه من در پيشگاه خداوند از آنها بيزارم، واى بر شما سپاه اسامه را روانه كنيد- و اين را سه بار تكرار فرمود- لعنت خدا بر آن كه از آن سپاه تخلّف كند و اين را نيز سه بار تكرار كرد. راوى مىگويد: اما علىّ بن ابى طالب و فضل بن عبّاس در طول بيمارى آن حضرت از او جدا نمىشدند.
بلال اذانگو در وقت هر نماز واجب به حضور پيامبر صلّى الله عليه و آله مىرسيد و عرض مىكرد: اى پيامبر خدا! نماز، اگر آن حضرت قادر بر خروج از خانه بود بيرون مىآمد و نماز را با مردم بجماعت مىگذارد و اگر قدرت نداشت به على بن ابى طالب دستور مىداد كه با مردم بجماعت نماز بگذارد. در بامداد شبى كه آن عدّه وارد مدينه شدند بلال به حضور پيامبر صلّى الله عليه و آله رسيد تا براى نماز اذان بگويد ديد آن حضرت قادر به خروج از منزل نيست پس ندا داد:
الصّلاة يرحمكم الله، پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله كه سرش در دامان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود با دست اشاره فرمود كه يكى از آنان با مردم نماز بگذارد چه من دچار وضع خودم هستم. عايشه گفت: دستور دهيد ابا بكر با مردم نماز بگذارد، حفصه گفت: فرمان دهيد عمر با مردم نماز بگذارد، هنگامى كه پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله گفتار آنها را شنيد و حرص هر يك را در مقدّم داشتن پدر خود ديد به آنها فرمود: عفيف باشيد سپس بيهوش شد. عايشه به بلال گفت: پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله از هوش رفته و سرش در دامان علىّ است و وى نمىتواند از او جدا شود به ابو بكر