راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٢٩ - باب چهارم در وفات پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله
مادرم فدايت باد اى پيامبر خدا! شما از طايف مىآمديد من به استقبالتان آمدم، شما بر ناقه غضباء نشسته بودى و عصاى ممشوق خود را در دست داشتى، عصا را بلند كردى تا بر ناقه فرود آورى ليكن به شكم من اصابت كرد و نمىدانم كه اين كار به عمد بود يا به خطاء فرمود: اى سواده پناه مىبرم به خدا اگر به عمد بوده باشد. سپس فرمود: اى بلال برخيز و نزد دخترم فاطمه برو و همان عصا را بياور. بلال بيرون رفت در حالى كه در ميان كوچههاى مدينه فرياد مىزد كيست كه پيش از فرا رسيدن روز قيامت خود را در معرض قصاص قرار دهد، پس از آن نزد فاطمه عليه السّلام آمد و گفت: اى فاطمه برخيز و عصاى ممشوق را به من بده كه پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله آن را مىخواهد. فاطمه عليه السّلام فرياد زد پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله عصاى ممشوق را براى چه مىخواهد، امروز روز عصا نيست؟ بلال گفت: اى فاطمه آيا نمىدانى پدرت براى مردم خطبه خوانده و خبر مرگ خود را داده و با اهل دين و دنيا وداع كرده است. فاطمه عليه السّلام فرياد واحزناه برآورد و گفت: اى پدر چه كسى فقيران و بيچارگان و درماندگان را يارى خواهد كرد، اى حبيب خدا و اى محبوب دلها. سپس عصا را به بلال داد و بلال آن را تقديم پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله كرد. پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود: آن پير مرد كجاست؟ پير مرد گفت: اينك اى پيامبر خدا اين جا هستم، به او فرمود: برخيز و از من انتقام بگير تا خشنود شوى، پير مرد گفت: اى پيامبر خدا شكمت را برهنه كن، آن حضرت پيرهن را از روى شكمش بالا زد، پير مرد گفت:
پدر و مادرم فدايت باد اى پيامبر خدا آيا اجازه مىدهى دهنم را بر شكمت بگذارم، فرمود:
اجازه دادم، پير مرد دهنش را بر روى شكم پيامبر خدا گذاشت و آن را بوسيد و گفت: پناه مىبرم به شكم پيامبر خدا از آتش روز قيامت، پيامبر صلّى الله عليه و آله به وساده فرمود: آيا مىبخشى يا قصاص مىكنى؟ پير مرد گفت: بلكه مىبخشم اى پيامبر خدا، پيامبر صلّى الله عليه و آله گفت: بار الها سوادة بن قيس را عفو فرما چنان كه پيامبرت را عفو كرده است.
پس از آن پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله به اصحابش سفارش فرمود: كه به سنّت او تمسّك جويند و به عترتش اقتدا كنند و آنان را از مخالفت با اهل بيت بر حذر داشت. سپس به علىّ بن ابى طالب عليه السّلام دستور داد كه او را بر روى بسترش بخواباند و مردم از نزد او برخاستند در حالى كه از ادامه حيات آن حضرت نوميد بودند. چون فرداى آن روز شد مردم از اين كه به خدمت پيامبر صلّى الله عليه و آله برسند ممنوع شدند، و على عليه السّلام پيوسته در كنار آن حضرت بود هنگامى كه براى ضرورتى از آن جا بيرون رفت زنان پيامبر صلّى الله عليه و آله بر او وارد شدند. در اين موقع آن حضرت به هوش آمد و على عليه السّلام را در كنار خود نديد به همسرانش فرمود: برادر و ياور مرا فرا خوانيد، عايشه گفت: ابو بكر را فرا خوانيد هنگامى كه او را صدا زدند و حاضر شد و نگاه پيامبر صلّى الله عليه و آله