راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٣٠ - باب چهارم در وفات پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله
بر او افتاد روى از او بگردانيد. ابو بكر برخاست و گفت: اگر او حاجتى داشت آن را به من ارجاع مىداد، چون وى بيرون رفت پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود: برادر و ياورم را فرا خوانيد، حفصه گفت: عمر را فرا خوانيد، او را صدا زدند هنگامى كه آمد و پيامبر صلّى الله عليه و آله نگاهش به او افتاد روى از او گردانيد و عمر باز گشت و گفت: اگر او را حاجتى بود آن را به من مىگفت. چون عمر بيرون رفت پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود: برادر و ياور مرا فرا خوانيد، امّ سلمه گفت: على عليه السّلام را فرا خوانيد، به خدا سوگند كسى جز او را نمىخواهد، وى را صدا زدند. هنگامى كه پيامبر صلّى الله عليه و آله او را ديد وى را در آغوش كشيد و از زير رو انداز خود به طرف صورت وى خم شد و مدّتى دراز در بن گوش او سخن گفت، سپس على عليه السّلام برخاست و به كنارى رفت، پس از آن مردم به على عليه السّلام گفتند چه چيزى در بن گوش تو گفت فرمود: هزار باب علم به من ياد داد كه از هر بابى هزار باب ديگر به رويم باز مىشود، و به چيزهايى كه من به خواست خدا به آنها عمل خواهم كرد وصيّت فرمود: پس از آن امّ سلمه از پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله اجازه ورود خواست و آن حضرت به او اجازه داد چون داخل شد سلام كرد و گفت: پدر و مادرم فدايت باد اى پيامبر خدا تو را دگرگون مىبينم فرمود: خبر مرگم به من داده شده پس سلام من بر تو باد، پس از امروز ديگر صداى محمّد را نخواهيد شنيد، امّ سلمه گفت: واى از اين اندوه بزرگ، اندوهى كه حسرت و ندامت آن را تدارك نمىكند. پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود: اى امّ سلمه حبيبه و نور چشم و ميوه دلم فاطمه مظلومه پس از مرا فرا خوان، هنگامى كه فاطمه عليه السّلام پدر را ديد سر و گونههاى آن حضرت را بوسيد و گفت: جانم فداى جانت باد، اى واى از اندوهى كه به خاطر اندوه توست اى پدر. پيامبر صلّى الله عليه و آله چشمانش را باز كرد و فرمود: اى دخترم هيچ اندوهى پس از به امروز براى پدرت نيست، فاطمه عليه السّلام عرض كرد: اى پدر مىبينم كه مىخواهى از دنيا جدايى اختيار كنى، فرمود: دخترم من از تو جدا خواهم شد، سلام من بر تو باد، فاطمه عليه السّلام عرض كرد: اى پدر روز قيامت محلّ ملاقات در كجاست؟ فرمود: در موقف حساب، عرض كرد:
اگر تو را در آن جا نبينم، فرمود: در آن جا كه دوستان تو شفاعت مىشوند، عرض كرد: اگر به هنگام شفاعت تو را نبينم، فرمود: به هنگام گذر از صراط جبرئيل در طرف راست و ميكائيل در سمت چپ من ايستادهاند، و همسرت علىّ بن ابى طالب در پيش روى من خواهد بود، لواى حمد در دست اوست و فرشتگان در پشت سر من ندا مىكنند: پروردگارا امّت محمّد را از آتش سلامت بدار و حساب را بر آنها آسان گردان. فاطمه عليه السّلام گفت: مادرم خديجه كجاست؟ فرمود: در كاخى كه از مرواريد سپيد است و چهار در دارد.
سپس پيامبر صلّى الله عليه و آله از هوش رفت در حالى كه سرش در دامان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود.