راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٢٥ - باب چهارم در وفات پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله
پراكنده نشويد، و بر اهل بيت من پيشى نگيريد كه از دين بيرون مىرويد و از آنها تأخّر پيدا نكنيد تا هلاك شويد، به عهد من وفا كنيد و بيعت خود را با من نشكنيد. بار خدايا آنچه را به من امر كردى ابلاغ كردم و به اندازهاى كه توانستم آنان را اندرز دادم. توفيق من از خداست و توكّلم بر او و باز گشتم به سوى اوست». پس از آن برخاست و داخل حجرهاش شد. آنگاه دستور داد ابا بكر و عمر و كسانى را كه در مسجد بودند به نزد او فرا خواندند و به آنان فرمود:
«آيا به شما دستور ندادم كه با سپاه اسامه روانه شويد؟» ابو بكر عرض كرد: من به اين منظور از مدينه بيرون رفتم ليكن براى آن كه با شما تجديد عهد كنم باز گشتم. عمر گفت: من بيرون رفتم زيرا دوست نداشتم اخبار شما را از كاروانها بپرسم. پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله فرمود: سپاه اسامه را روانه كنيد، و اين سخن را سه بار تكرار و فرمود: لعنت خدا بر كسى باد كه اين امر را به تأخير اندازد. پس از آن به سبب رنج و تأسّف زياد بر كسانى كه در اجراى امر او تأخير كرده بودند به حالت بيهوشى در افتاد و مسلمانان به گريه درآمدند و صداى ناله و زارى زنان و فرزندانش بلند شد.
سپس به هوش آمد و به آنها نگريست و فرمود: دوات و كاغذى برايم بياوريد تا چيزى براى شما بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد. پس از آن از هوش رفت، يكى از حاضران برخاست تا دوات و استخوان شانه گوسفندى حاضر كند، عمر گفت: برگرد چه پيامبر هذيان مىگويد. سپس به سرزنش يكديگر پرداختند، برخى گفتند: پيامبر را فرمانبردار باشيد و دوات و استخوان شانه حاضر كنيد و دستهاى گفتند: عمر را اطاعت كنيد، و ديگران گفتند: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، ما از مخالفت با پيامبر خدا بيمناكيم. چون آن حضرت دوباره به هوش آمد برخى عرض كردند: اى پيامبر خدا آيا دوات استخوان بياوريم؟
فرمود: اما پس از آنچه گفتيد نه، ليكن به شما وصيّت مىكنم با خاندانم به نيكى رفتار كنيد و روى خود را از آنها گردانيد آنها برخاستند و رفتند. يكى از عارفان در اين باره گفته است:
أوصى النبىّ فقال قائلهم *** قد ظلّ يهجر سيّد البشر«١»
و رأى أبا بكر أصاب و لم *** يهجر و قد أوصى إلى عمر«٢»
راوى مىگويد: نزد پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله علىّ بن ابى طالب و عبّاس بن عبد المطلّب و اهل بيت آن حضرت باقى ماندند عبّاس گفت: اى پيامبر خدا! اگر اين امر در ميان ما قرار خواهد
«١» پيامبر سفارش كرد، يكى از گويندگان آنها گفت » سرور بشر هذيان مى گويد.
«٢» و او عقيده داشت ابابكر درست عمل كرده و » هذيان نگفته چه به جانشينى عمر وصيت كرده است .