تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٢ - وقتى كه بشر با اين عقل و دانش ناچيزش مى خواهد خدا را بررسى و او را مورد آزمايش قرار دهد ، چونان ذرهء بىمقداريست كه مى خواهد كوه هيماليا را در ترازوى خود بسنجد
قلهء كوه مرتفعى بيندازيم ، خداوند كه ما را دوست مى دارد بايد ما را حفظ كند اين همه بايدها و شايدها كه از مشاعر و عقول ناچيز ما تراوش مى كند ، آيا جز اين است كه اجزاء ترازويى را توليد مى كند كه واقعيات ما فوق مشاعر و عقل ما را بسنجد ؟ اين مشاعر و عقول ما نيست كه با چنين خيالبافى با موجوديت خود به پيكار بر مى خيزد ، بلكه اين خود طبيعى تورم يافته ى ما است كه عقول و احساسات ما را تحريك مى كند و او را بساختن ترازو براى سنجش حقيقت خدا و كارهايش وادار مى سازد و موقعى هم كه اولين و كمترين مفهومى از مفاهيم مربوط بمقام ربوبى رو به سوى ترازو مى آورد ، همهء اجزاء آن ترازو در هم مى گسلد و خود سازندهء آن ترازو ( مشاعر و عقول ما ) هم مختل و اعتبار و ارزش خود را از دست مى دهد و » خود طبيعى « مغرور را برقص وادار مى كند نمى دانيم كه اين وضع عجيب و غريب بشر خنده آور ، يا گريه آور است ؟ با اين كه مى بيند :
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
با اين حال -
ليك كس را ديد جان دستور نيست
نيز با اين كه مى بيند ترازويش در بارهء سنجش ماهيات و حقايق اشياء ، از هم مى گسلد ، با اين كه او كاملًا اعتراف مى كند كه به جهت اختلاط معارف او از بازيگرىها و تماشاگرىها خود او كه تنظيم كنندهء ترازو است ، جزئى از همان ترازو است ، با همهء اين احوال و اوضاع مى خواهد ترازويى بسازد و خدا را در آن ترازو بگذارد و سبك سنگينش كند
چشم باز و گوش باز و اين عما حيرتم از چشم بندى خدا