تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٠ - تفسير ابيات
سرخى چشم مى توانم درد چشمم را دريابم با اين كه ممكن است ديده گانم را كمتر ببينم .
تو اى شيداى گستاخ گمان كردى من برهء بىشبانم و پاسبانى پاسدار من نيست ؟ به تو بگويم ، اين كه مى بينى انسانهاى عاشق هميشه در درد و ناله بسر مى برند براى اين است كه بجايگاهى كه نبايد با نظر كورانه عشق بگرايند نظر بازىها مى كنند آنان آهو را بىسرپرست و آن اسير رام را رايگان گمان كردهاند . اينان سر گرم چنين خيالات بىاساس مى باشند ناگهان تيرى از رويدادهاى پشت پردهاى بر جگر آنان فرو مى رود و بانگ بر مى آورد كه اين موجود پاسبانى دارد .
من اى خود باخته بىپروا ، مگر كمتر از بره يا بزغاله هستم كه در دنبالم پاسبانى راه نيفتاده باشد آرى :
حارسى دارم كه ملكش مى سزد داند آن بادى كه بر من مى وزد اين باد را آن باد ران فرستاده است كه از همهء موجوديتش اطلاع دارد او مى داند كه اين بادى را كه فرستاده است سرد است يا گرم نسيم است يا طوفان .
نفس شهوانى آدمى از نور جان الهى محروم است من در اعماق دلم كورى تو را آشكار مى ديدم من به آن علت مدت هشت سال سراغى از تو نگرفتم و به تو بىاعتنايى كردم و تو را به حال خود گذاشتم زيرا مى ديدم كه در سنگلاخهاى پيچا پيچ جهل و حماقت سر گردان مى گردى .