تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٣ - قصهء مسجد اقصى و خروب و عزم كردن داود عليه السلام پيش از سلمان بر بناى آن مسجد
قصهء مسجد اقصى و خروب و عزم كردن داود عليه السلام پيش از سلمان بر بناى آن مسجد
((٣٨٨)) چون در آمد عزم داودى به تنگ كه بسازد مسجد اقصى به سنگ
((٣٨٩)) وحى كردش حق كه ترك اين بخوان كه ز دستت بر نيايد اين بدان
((٣٩٠)) نيست در تقدير ما آن كه تو اين مسجد اقصى بر آرى اى گزين
((٣٩١)) گفت جرمم چيست اى داناى راز كه مرا گويى كه مسجد را مساز ؟
((٣٩٢)) گفت بىجرمى تو خونها كرده اى خون مظلومان به گردن برده اى
((٣٩٣)) كه ز آواز تو خلقى بىشمار جان بدادند و شدند آن را شكار
((٣٩٤)) خون بسى رفتست بر آواز تو بر صداى خوب جان پرواز تو
((٣٩٥)) گفت مغلوب تو بودم مست تو دست من بر بسته بود از دست تو
((٣٩٦)) نى كه هر مغلوب شه مرحوم بود نى كه المغلوب كالمعدوم بود
((٣٩٧)) گفت اى معدوم معدوميت كو ؟
جز به نسبت نيست معدوم ايقنوا
((٣٩٨)) اين چنين معدوم كاو از خويش رفت بهترين هستها افتاد و زفت
((٣٩٩)) او به نسبت با حيات حق فناست در حقيقت در فنا او را بقاست
((٤٠٠)) جملهء ارواح در تدبير اوست جملهء اشباح در تأثير اوست
((٤٠١)) آن كه او مغلوب اندر لطف ماست نيست مضطر بلكه مختار ولاست
((٤٠٢)) منتهاى اختيار آن است خود كاختيارش گردد اين جا مفتقد
((٤٠٣)) اختيارى را نبودى چاشنى گر نگشتى آخر او محو از منى
((٤٠٤)) در جهان گر لقمه و گر شر به توست لذت او فرع ترك لذت است
((٤٠٥)) گر چه از لذات بىتأثير شد لذتى بود او و لذّت گير شد هر كه او مغلوب شد مرحوم گشت در بحار رحمتش معدوم گشت نى چنان معدوم كز اهل وجود هيچ بر وى چربد اندرگاه جود بلكه والى گشت موجودات را بىگمان و بىنفاق و بىريا