تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٦ - تفسير ابيات
همان ظلم است كه از دادگريها برتر و از آنها گوى سبقت برده است [ به نقد و تحليل اين بيت مراجعه شود .
آرى ، او جاهل است و با اين جهل ، استاد همه دانشها است ، چنان كه ستم او راهنماى همهء عدالتها است .
بارى ، صدر جهان دست عاشق خود را گرفت و چنين گفت : اين نفس از دست داده و موقعى دم خواهد بر آورد كه من دمى باو ببخشم ، اگر اين دلباخته با ديدار من زنده شود جان من است كه به سوى خودم روى خواهد آورد ، جانى كه باو مى بخشم او را با شكوه و محتشم خواهد ساخت ، اين بخشش مرا جز همان جانى كه من بخشيدهام كسى نمى تواند ديد . آرى
((٤٦٨٠)) جان نامحرم نبيند روى دوست جز همان جان كاصل او از كوى اوست
من مانند قصاب در پوست اين عاشق خواهم دميد تا آن مغز نغزش اين پوست بىاساس را رها كند . آن گاه چنين گفت :
اى جان نازنين كه از بلا رميدهاى ، اينك در وصال را بروى تو گشودهايم ، آگاه باش و بيا ، اى عاشق ما كه بىخودى و مستى تو عين خود ما است ، اى وجود نازنين كه هستىات وابستهء هستى ما است ، بشنو .
((٤٦٨٤)) با تو بىلب اين زمان من نو به نو رازهاى كهنه گويم مى شنو
((٤٦٨٥)) ز انكه آن لبها از اين دم مى رمد بر لب جوى نهان بر مى دمد
اكنون گوشهاى طبيعىات را بر بند و گوش بىگوشى برگشا ، باشد كه راز [ يفعل الله ما يشاء . . . ] را دريابى . شگفت منظرهاى بود ، زيرا :
((٤٦٨٧)) چون صلاى وصل بشنيدن گرفت اندك اندك مرده جنبيدن گرفت
مگر آدمى كم از خاك تيره است كه از عشوه هاى باد صبا قباى سبز بر تن مى كند و شاداب مى شود ؟ مگر آدمى پس از رشد و كمال كمتر از قطرات نطفه است كه با خطاب الهى