تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٢ - تفسير ابيات
((٥٠)) هر كسى را هست اميد پرى كه گشايندش در آن روزى درى
((٥١)) باز در بستندش و آن در پرست بر همان اميد آتش پا شدست
جوان عاشق موقعى كه وارد آن باغ شد ، پايش در گنجى فوق ارزش فرو رفت . چه شگفت انگيز است رويدادهاى زندگى زيرا
((٥٣)) مر عسس را ساخته يزدان سبب تا ز بيم او دود در باغ شب
((٥٤)) بيند آن معشوقه را او با چراغ طالب انگشترى در جوى باغ
با بروز اين رويداد سحر آسا ، عاشق از شدت هيجان شادى ، سپاس حق را قرين دعا بر شبگرد نمود .
او با خويشتن چنين مى گفت اگر هم به آسيب فرار از ترس شبگرد مبتلا شدم ، ولى اى خداى من ، تو بيست برابر آن چه طمع داشت ، طلا و نقره براى او عطا فرما . خداى من ، او را از اين شغل و مأموريت كه مردم را بوسيله ى آن مى ترساند ، نجاتش ده و چنان كه شادم كرد او را شاد و خرم فرما ، او را در اين دنيا و در آن دنيا سعادتمند فرما . خوى و شغل او به جهت بد خواهى بمردم پست است اگر او اطلاع پيدا كند كه پادشاه جرمى براى مسلمانان تثبيت كرده است ، او از اين خبر شاد و خوشحال مى شود او اگر بشنود كه پادشاه به مسلمانان رحم نموده و به آنان بخشوده است :
((٦٢)) ماتمى در جان او افتد از آن گيردش قولنج ازين غم در زمان
مأمور اجرايى ستمگر از اين بد بختىها و پليديها فراوان دارد ، اى خداوند متعال ، تو خود به فريادش برس . عاشق پى در پى به جهت سببيت شبگرد بوصال معشوقش ، او را دعا مى كرد .
آن مأمور اجرايى ستمگر :
((٦٤)) بر همه زهر و بر او ترياق بود آن عوان پيوند آن مشتاق بود
شما مى توانيد از اين مثال خوب بفهميد كه :
((٦٥)) پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد اين را هم بدان