تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٤ - تفسير ابيات
مى شكنند و قطعات آن را در دامن خود مى ريزند و نام طلا بر روى آنها مى گذارند . در هنگام بازى اگر نامى از طلا ببرى ، بذهن آن كودك ساده لوح همان پاره هاى سفالين خطور خواهد كرد ، ما آن طلايى را كه سكهء ابديت بر آن نقش بسته است ، منظور كردهايم كه هرگز كساد را بر آن راه يابى نيست . مقصود من از آن طلاها كه در مسجد ريخته شد جوهرى است كه ارزش و تابش و گوهر اين طلاهاى ظاهرى از آن دريافت شده است . من آن طلاى حقيقى را مى گويم كه در روشنايى به تابش ماه پيروز گشته و استغناى حقيقى دل آدمى در گروگان آن است . مثل آن مهمان و مسجد ، مثل پروانه و شمع بود كه پروانه صفت خويشتن را به شمع انداخت .
اگر چه پر و بال او را شعله زد و سوزانيد ، ولى او را بار ديگر ساخت و به هستى واقعى نائلش كرد . وه چه مبارك بود انداختن آن مرد خويش را در شعله هاى شمع مسجد . آن مرد سعادتمند مانند موسى بود كه از دور در شاخه هاى درخت آتشى ديد . عنايتهاى خداوندى كه بر موسى فراوان بود آتشى را مى ديد كه در حقيقت روشنايى الهى بود . تو اى پسر ساده لوح ، مرد الهى را مشاهده ، نموده گمان مى كنى كه او همان آتش بشر طبيعى است حق با تو است ، زيرا حركت ادراك تو از درون خودت شروع شده است و آن آتش در درون تو است كه به هر گونه كه بنگرى او را آتش مى بينى ، اين همه آتش و خارهاى جان گزاى گمان و وهم و بىهودگىها در اين روى پرده طبيعت است . دقت كن بار ديگر بيانديش : -
((٤٣٧١)) او درخت موسى است و پر ضيا نور خوان نارش نخوان بارى بيا
مگر چنين نيست كه بريده شدن و قطع علايق از اين دنياى مادى نمايش آتش دارد ، ولى هنگامى كه سالكان راه حق و حقيقت ، به سوى قطع علايق رهسپار گشتند ، نور بودن آن را دريافتند ، بنا بر اين ، هشيار باش هنگامى كه شمع دين فروزان مى گردد ، قابل مقايسه با آتشهاى ديگر نخواهد بود ، شعله هاى طبيعى ، نور مى نمايد ولى ياران را مى سوزاند ، در صورتى كه شمع دين در ظاهر آتش ولى براى كسانى كه