تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٧ - قصهء آن دباغ كه در بازار عطاران از بوى عطر و مشك بىهوش و رنجور شد
قصهء آن دباغ كه در بازار عطاران از بوى عطر و مشك بىهوش و رنجور شد
آن يكى دباغ در بازار شد تا خرد آن چه و را در كار بد
((٢٥٧)) آن يكى افتاد بىهوش و خميد چون كه در بازار عطاران رسيد
((٢٥٨)) بوى عطرش زد ز عطاران راد تا بگرديدش سر و بر جا فتاد
((٢٥٩)) هم چو مردار اوفتاد او بىخبر نيم روز اندر ميان رهگذر
((٢٦٠)) جمع آمد خلق بر وى آن زمان جملگى لا حول گو درمانكنان
((٢٦١)) آن يكى كف بر دل او مى براند وز گلاب آن ديگرى بر وى فشاند
((٢٦٢)) او نمى دانست كاندر مرتعه از گلاب آمد و را اين واقعه
((٢٦٣)) آن يكى دستش همى ماليد و سر و آن دگر از پوشش مى كرد كم
((٢٦٥)) و آن شده خم تا نفس چون مى كشد و آن دگر بو از دهانش مى شمد و آن دگر نبضش گرفته از خرد منتظر تا نبض او چون مى جهد
((٢٦٦)) تا كه مى خورده است يا بنگ و حشيش خلق درماندند اندر بىهُشيش
((٢٦٧)) پس خبر بردند خويشان را شتاب كه فلان افتاده است اين جا خراب
((٢٦٨)) كس نمى داند كه چون مصروع گشت يا چه شد كاو را فتاد از بام طشت
((٢٦٩)) يك برادر داشت آن دباغ زفت گر بز و دانا بيامد زود تفت
((٢٧٠)) اندكى سرگين سگ در آستين خلق را بشكافت و آمد با حنين
((٢٧١)) گفت من رنجش همى دانم ز چيست چون سبب دانى دوا كردن جليست
((٢٧٢)) چون سبب معلوم نبود مشكل است داروى رنج و در آن صد محمل است
((٢٧٣)) چون بدانستى سبب را سهل شد دانش اسباب دفع جهل شد
((٢٧٤)) گفت با خود هستش اندر مغز و رگ توى بر تو بوى آن سرگين سگ
((٢٧٥)) تا ميان اندر حدث او تا به شب غرق دباغى است او روزى طلب