تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٥ - آيه
انسان وجود دارد كه عوامل نامحسوس آنها را به فعاليت وادار مى كند . و از نهانگاه درونش بيرون مى كشد . اين مطلب را همگان در زندگانى خود بارها ديده و يا شنيدهاند كه گاهى بدون توجه و تعمد و تشخيص يك عامل ، وادار به جنبش و تحرك مى شويم ، هر چه فكر مى كنيم كه كدامين علت ما را به اين تحرك وادار كرده است ؟ نتيجهاى به دست نمى آوريم و اغلب خود و ديگران را با اين تلقين قانع مى سازيم كه « در دلم چنين افتاده بود » گاهى ديگر ، شخصيتهايى در انسانها تأثير ايجاد مى كنند و آنان را مانند كوه آتش فشان به آتش فشانى درمياورند ، در صورتى كه منطق علمى و روانى شخصيتهاى مفروض با آن آتش فشانىها قابل مقايسه نيست ، مانند داستان خود جلال الدين با شمس تبريزى و حسام الدين چلبى . ما در بارهء شخصيت اين دو نفر و وضع روحى آنان در اين مبحث كارى نداريم ، اين مقدار كه به مورد گفتگوى ما مربوط است ، مى گوييم كه مسلماً دو نفر مزبور در زندگانى خود با هزاران افراد عالم و متوسط و جاهل روبه رو گشتهاند ، چطور شده است كه از آن همه ملاقاتها و افت و خيزها تنها جلال الدين به كوه آتش فشان مبدل شده است ؟ آيا حسام الدين چلبى چشم بدنيا گشود و فقط جلال الدين را ديد و جلال الدين را كه مانند يك عامى بود به صورت يكى از بزرگترين انديشمندان و مربيان تاريخ در آورد ؟ مسلماً اين طور نيست ، زيرا نه جلال الدين پيش از ملاقات حسام الدين و شمس تبريزى يك مرد عامى معمولى بود و نه دو نفر مزبور فقط از دنيا و انسانها جلال الدين را ديده بودند . نيز نمى توان گفت كه علايق و مزاياى مادى و طبيعى و حيوانى بوده است كه وجود آنها در دو نفر مزبور ، موجب جذب و فوران جلال الدين گشته است ، زيرا نه احتياجات مادى و نه شهرت طلبى و نه عشقهاى مجازى نمى توانند عامل چنان جذبه و فوران بوده باشند كه باعث شوند جلال الدين از مرزهاى بلخ و قونيه و از قرن هفتم هجرى سر بلند كند و فرهنگ عالى و مشترك بشرى را مخصوصاً در بارهء انسان - الهى چنان استشمام كند كه هر چه زعماى اين كاروان پى گيرى نموده و به منزلگه قابل توجهى رسيده باشند ، پيش