تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٨ - تفسير ابيات
بخشنده جان عزيزش را ، در راه عشق سردى مرگ فرا گرفت .
پيرامونش جمع شدند و بخور و گلاب برويش پاشيدند ، نه حركتى كرد و نه سخنى گفت . اين جا لحظات شكفتگى عشق فرا رسيده است كارى از دست بخار و بخور ساخته نيست ، تنها بوى عطر آميزى كه بتواند جان از دست رفتهء آن دلباخته را بار ديگر به قفس تن بر گرداند بوى آن معشوق و فروزان و با فر و شكوه است . وقتى كه صدر جهان روى زرد عاشق را در روى خاك ديد از مركب پياده شد و نگاهى به وجود غوطه ور در اسرار عشق عاشق خويش انداخت .
شگفتا ، مى گويند عاشق با كمال حرارت و هيجان ، معشوق خويشتن را مى جويد ولى هيمن كه معشوق رخ مى نمايد و سراغش مى آيد عاشق بىنوا رهسپار نيستى مى گردد ، تو اى مرد الهى -
((٤٦٢١)) عاشق حقّى و حق آن است كاو چون بيايد از تو نبود تار مو
صدها امثال تو در مقابل نگاه معشوق راه فنا پيش مى گيرند ، اى عاشق بىنوا مگر تو بر نيستى خود عشق مى ورزى ؟ مثل عشق تو مانند عشق سايه بر آفتاب است كه وقتى نورش فرا رسد سايه با شتاب بيش از حد رو به نيستى خواهد رفت ، در آن هنگام كه خورشيد سر از مشرق بر مى دارد در فضاى لاجوردين نه ستارهاى مى ماند و نه اثرى از شب تاريك .
در آن هنگام كه عشق از دريچهء دل بدرون آدمى وارد مى گردد ، فورا عقل جزئى كوته بين رخت خود را از درون آدمى بيرون مى كشد ، مانند آهوى بىنوا كه موقعى كه روبه روى شير سهمناك قرار مى گيرد از خود بىخبر مى شود و بىاختيار بر زمين مى افتد و مانند پشهء ناتوان مى گردد در مقابل تند باد توفانى كه اثرى از پشه نخواهد گذاشت .