تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٢ - ترجمهء ابيات عربى
دفتر چهارم مثنوى
((١)) اى ضياء الحق حسام الدين تويى كه گذشت از مه به نورت مثنوى
((٢)) همت عالىّ تو اى مرتجا مى كشد آن سو كه تو دانسته اى
((٣)) گردن اين مثنوى را بسته اى مى كشى آن سو كه تو دانسته اى
((٤)) مثنوى پويان كشنده ناپديد ناپديد از جاهلى كش نيست ديد
((٥)) مثنوى را چون تو مبدأ بوده اى گر فزون گردد تواش افزوده اى
((٦)) چون چنين خواهى خدا خواهد چنين مى دهد حق آرزوى متقين
((٧)) كان للَّه بودهاى در ما مضى تا كه كان الله له آمد جزا
((٨)) مثنوى از تو هزاران شكر داشت در دعا و شكر كفها بر فراشت
((٩)) در لب گفتش خدا شكر تو ديد فضل كرد و لطف فرمود و مزيد
((١٠)) ز ان كه شاكر را ز يادت وعده است آن چنان كه قرب مزد سجده است
((١١)) گفت و اسجد و اقترب يزدان ما قرب جان شد سجدهء ابدان ما
((١٢)) گر زيادت مى شود زين رو بود نز براى بوش و هاى و هو بود
((١٣)) با تو ما چون رز به تابستان خوشيم حكم دارى هين بكش تا مى كشيم
((١٤)) خوش بكش اين كاروان را تا به حج اى امير صبر و مفتاح الفرج
((١٥)) حج زيارت كردن خانه بود حجّ رب البيت مردانه بود
((١٦)) ز ان ضيا گفتم حسام الدين تو را كه تو خورشيدى و اين دو وصفها
((١٧)) كاين حسام و اين ضيا يكيست هين تيغ خورشيد ، از ضيا باشد يقين
((١٨)) نور از آنِ ماه باشد وين ضيا آنِ خورشيد اين فرو خوان از نُبا
((١٩)) شمس را قرآن ضيا خواند اى پدر و آن قمر را نور خواند اين را نگر
((٢٠)) شمس چون عالىتر آمد خود ز ماه پس ضيا از نور افزون دان به جاه
((٢١)) هر كس اندر نور مه منهج نديد چون بر آمد آفتاب آن شد پديد