تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٥ - اى انسان ، اى دمى از هستى ، چگونه مى توانى هستى را بشناسى ، با اين كه خود جزئى يا نسيمى از خود هستى مى باشى ؟
خود دمى از هستى رشد يافتهء آن عظما است كه حلقهء ديگر به زنجير دامنه دار هستى مى افزايد و كيفيت و كميتى بر آن اضافه مى كند تكلم جمله « بيا اى هستى ، زبان بگشا و پرده از چهرهء خود بر دار » چه تفاوتى با عطر پراكنى يك گل وحشى دارد كه در دامنهء كوهى كه از دسترس آدميان به دور است مى رويد و طراوتى مى گيرد و زرد مى شود و به صورت جزئى از انبوه خاك تيره در مى آيد ؟ تنها و تنها يك راه براى منطقى بودن اين آرزو وجود دارد كه با پيدا كردن آن راه ، آرزو كردن همان و به مقصود رسيدن همان است . اين راهى است كه عظماى جهان بين دور از خود خواهى و طبيعت پرستى ، كاروانيان آن راه بوده و خواهند بود . اين مقدمه مختصر را در نظر بگيريم :
شرط ضرورى عضويت در اين كاروان يك چيز است و بس و آن اين است كه بهر طريقى كه امكان داشته باشد ، بايد آن رشد روحى تحصيل شود كه بتواند اثبات كند كه من هستم . اگر كسى بتواند هستى خود را در يابد و بپذيرد ، ديگر دم ناخود آگاه هستى نبوده و به نوعى از اشراف به جهان هستى نايل خواهد گشت كه هستى را بىپرده به بيند . مگر نمى دانيد كه حجاب ظلمانى هستى و غوطه ور ساختن من در درياى ظلمانى هستى ، پيش از يك عامل ندارد و آن هم خود طبيعى من است ؟
زير ديوار وجود تو تويى گنج هنر گنج ظاهر شود ار تو ز ميان برخيزد ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز
وقتى كه دكارت مى گويد : « فكر مى كنم پس هستم » نمى خواهد يك قضيهء معمولى را كه اگر تحليل دقيق در بارهء آن صورت بگيرد : چيزى جز تكرار ادعا نيست باز گو كند ، بلكه مى خواهد واقعيت وجود خود را در مقابل هستى واقعى يا موهوم از اين راه اثبات كند و نتيجه بگيرد حال كه من توانستهام از تماس ذهن با واقع