تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٨ - مثل زدن در رميدن كرهء اسب از خوردن آب و سبب شخوليدن سايسان
مثل زدن در رميدن كرهء اسب از خوردن آب و سبب شخوليدن سايسان
((٤٢٩٢)) آن كه فرموده است او اندر خطاب كرّه و مادر همى خوردند آب
((٤٢٩٣)) مى شخوليدند هر دم آن نفر بهر اسبان كه هلا زين آب خور
((٤٢٩٤)) آن شخوليدن به كرّه مى رسيد سر همى برداشت وز خود مى رميد
((٤٢٩٥)) مادرش پرسيد كى كرّه چرا مى رمى هر ساعتى زين استقا ؟
((٤٢٩٦)) گفت كرّه مى شخولند اين گروه ز اتفاق بانگشان دارم شكوه
((٤٢٩٧)) پس دلم مى لرزد از جا مى رود ز اتفاق نعره خوفم مى رسد
((٤٢٩٨)) گفت مادر تا جهان بوده است اين كار افزايان بدند اندر زمين
((٤٢٩٩)) هين تو كار خويش كن اى ارجمند زود كايشان ريش خود بر مى كنند
((٤٣٠٠)) وقت تنگ و مى رود آب فراخ پيش از آن كز هجر گردى شاخ شاخ
((٤٣٠١)) شهره كارى زيست پر آب حيات آب كش تا بردمد تا تو نبات
((٤٣٠٢)) آب خضر از جوى نطق اوليا مى خوريم اى تشنهء غافل بيا
((٤٣٠٣)) گر نبينى آب كورانه به فن سوى جو آور سبو در جوى زن
((٤٣٠٤)) چون شنيدى كاندرين جو آب هست كور را تقليد بايد كار بست
((٤٣٠٥)) جو فرو بر مشك آب انديش را تا گران بينى تو مشك خويش را
((٤٣٠٦)) چون گران ديدى شوى تو مستدل رست از تقليد خشك آن گاه دل
((٤٣٠٧)) گر نبيند كور آب جو عيان ليك بيند چون سبو گردد گران
((٤٣٠٨)) كه ز جو اندر سبو آبى برفت كاين سبك بود و گران شد ز اب زفت
((٤٣٠٩)) ز انكه هر بادى مرا در مى ربود باد مى نربايدم ثقلم فزود
((٤٣١٠)) مر سفيهان را ربايد هر هوا ز انكه نبودشان گرانىّ قوى
((٤٣١١)) كشتى بىلنگر آمد مرد شر كه ز باد كژ بيابد او حذر
((٤٣١٢)) لنگر عقل است عاقل را امان لنگرى دريوزه كن از عاقلان
((٤٣١٣)) كاو مددهاى خرد چون در ربود از خزينهء درّ آن درياى جود