تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٦ - حكايت آن مرد تشنه كه از سر جو ز بن جوز در جوى آب مى ريخت كه در گو بود و در آب نمى رسيد با افتادن جوز بانگ آب مى شنود و او را چون سماع خوش بانگ آب در طرب مى آورد
اتصالى بىتكيف بىقياس هست رب الناس را با جان ناس
((٧٦١)) ليك گفتم ناس من نسناس نى ناس غير جان جان اشناس نى
((٧٦٢)) ناس مردم باشد و كو مردمى ؟
تو سر مردم نديدستى دمى
((٧٦٣)) ما رميت إذ رميت خوانده اى ليك جسمى در تجزّى مانده اى
((٧٦٤)) ملك جسمت را چو بلقيس اى غبى ترك كن بهر سليمان نبى
((٧٦٥)) مى كنم لا حول نى از گفت خويش بلكه از وسواس آن انديشه كيش
((٧٦٦)) كاو خيالى مى كند در گفت من در دل از وسواس و انكارات و ظن
((٧٦٧)) مى كنم لا حول يعنى چاره نيست چون تو را در دل به ضدّم گفت نيست
((٧٦٨)) چون كه گفت من گرفتت در گلو من خمش كردم تو زين پس خود بگو
((٧٦٩)) آن يكى نايى كه خوش نى مى زدست ناگهان از مقعدش بادى بجست
((٧٧٠)) ناى را بر كون نهاد او كه ز من گر تو بهتر مى زنى بستان بزن
((٧٧١)) اى مسلمان خود ادب اندر طلب نيست الا حمل از هر بىادب
((٧٧٢)) هر كه را بينى شكايت مى كند كان فلان كس راست به طبع و خوى بد
((٧٧٣)) اين شكايت گر يقين خويش بد است كه بدان بد خوى بد گوى آمده است
((٧٧٤)) ز ان كه خوش خو آن بود كاو در خمول باشد از بد خو و بد طبعان حمول
((٧٧٥)) ليك در شيخ اين گله ز امر خداست نى پى خشم و ممارات و هواست
((٧٧٦)) آن شكايت نيست هست اصلاح جان چون شكايت كردن پيغمبران
((٧٧٧)) ناحمولى انبيا را ز امر دان ور نه حمال است بد را حلمشان
((٧٧٨)) طبع را كشتند اندر حمل بد ناحمولى گر كنند از حق بود
((٧٧٩)) اى سليمان در ميان زاغ و باز حلم حق شو با همه مرغان بساز بلبل بسيارگو را پر مكن باز را و كبك را بر هم مزن
((٧٨٠)) اى دو صد بلقيس حلمت را زبون كاهد قومى انهم لا يعلمون