تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٤ - اى انسان ، اى دمى از هستى ، چگونه مى توانى هستى را بشناسى ، با اين كه خود جزئى يا نسيمى از خود هستى مى باشى ؟
آفت ادراك هستى ، خود همان حال و قالها است كه پرده هاى بيشتر به چهرهء واقعى هستى مى كشد .
اين مثال را شنيدهايد كه خون را با خون نمى توان شست ، بلكه بايد آبى بطرف خون سرازير كرده آن را پاك نمود . آتش را نمى توان با آتش خاموش كرد ، بلكه آب يا سائر مواد ضد احتراق لازم است كه آتش را فرو نشاند .
اجتماع و هماهنگى اجزاء و پديده هاى هستى اگر چه به صورت اضداد يكديگر باشند ، در اجناس و انواع عالى تر متحد مى گردند آن گاه سؤال عالى تر را در بارهء حقيقت خود در مقابل ديده گان آدمى مى رويانند .
توضيح اين كه - ما مى توانيم رنگ سفيد را [ از روى اصل شناسايى اشياء با اضداد خود ] به وسيلهء رنگ سياه و زشتى را به وسيلهء زيبايى يا بالعكس بشناسيم ، اما شناسايى اين دو ضد همهء آرمان معارف ما در بارهء جهان خارجى عينى نيست ، بلكه اين سؤال آگاهانه يا ناخود آگاه مطرح خواهد شد كه بازيگرى حواس ما و نور و فضا در نشان دادن رنگها از چه قرار است و ماهيت رنگ كدامست ؟ . . . اگر كميتى در مقابل ديدگان ما مطرح نبود ، آيا رنگ براى ما مفهومى داشت ؟ تحولات وارده بر رنگها كه دو لحظه نمى گذارد يك رنگ در يك وضع واحد حقيقى باقى بماند ، ماهيت رنگ را به جويبار تحول مربوط نمى سازد ؟ من ناظر كه سلولهاى مغزىام ، نيز در حال تحول است چگونه با تحول مباين رنگها رابطه برقرار مى سازد ؟ .
بسيار خوب ، فرض كنيم همهء اين سؤالات را با استمداد از معلومات تجربى و اصل شناسايى اضداد با يكديگر پاسخ گفتيم ، مگر كاوش ما در همين نقطه از شناسايى پايان مى پذيرد ؟ هرگز ، آن معلومات تجربى و اصل شناسايى اضداد در صحنهاى كه من ادراك كننده هم تماشاگر و هم بازيگر بودهام به دست نيامده است ؟ بلكه مى توان گفت ، همين آرزويى كه جلال الدين و امثال او در سر مى پرورانند و از تمام اعماق قلب فرياد بر مى آورند كه -
((٤٧٢٥)) كاشكى هستى زبانى داشتى تا ز هستان پرده ها برداشتى