تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٦ - تفسير ابيات
خارجى ، محصولى را بنام انديشه كه به هيچ وجه در پهنهء جهان هستى ديده نمى شود در خود احساس كنم ، پس من هستم . يعنى من هستم در مقابل هستى . موقعى كه انسان در جهان هستى به وجود خود پى مى برد ، در مى يابد كه اجزاء و شئون هستى اگر چه به طور نسبى قابل فهم است . هر موضوعى كه از جهان فهميده مى شود ، به طور نسبى پردهاى از آن جزء برداشته مى شود و چون فرض اين است كه خود طبيعى و سفسطه بازىهاى آن از من انسانى بر كنار شده است ، من انسانى هر چه را به طور نسبى بفهمد ، مانند اين است كه جزئى يا پديدهاى از اجزاء و پديده هاى خود را به طور مستقيم فهميده است .
تصفيهء من انسانى و رها كردن آن از آلودگىهاى خود طبيعى است كه مورد اشارهء جلال الدين در بيت زير است .
((٤٧٢٨)) من چو با سودائيانش محرمم روز و شب اندر قفس در مى دمم
جلال الدين با اعتراف به اين كه خود دمى از هستى است و هر چه بگويد ، پردهاى بروى هستى خواهد بست ، راهى را براى يك درك عالى در بارهء هستى پيش نهاد مى كند و آن عبارت از به دست آوردن آشنايى با عشاق فوق هستى است كه قفس جهان هستى را در مقابل ديده گان آدمى مى شكافند يا رخنه هاى قفس هستى را كه بر همگان پوشيده است براى آشنايان عشاق هستى مى نمايانند و اين مطلب منافاتى با گفتهء ما ندارد ، زيرا عشاق واقعى فوق هستى بدون آن كه من انسانى آدمى را در مقابل هستى تصفيه كنند و به خود انسان بدهند به كارى كه جلال الدين مى گويد ، موفق نخواهند گشت .
تفسير ابيات از نوازشهاى صدر جهان ، عاشق بر خود پيچيد و شادمان گشت و بر خاست و يك دو چرخى زد و سپس به سجود افتاد . او از دل نوازىهاى صدر جهان و از روى زيبايش شكوفان گشت و با برخوردارى از آزادى در وصال ، از زنجير سنگين بار