تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤١ - در آرزوى آن كه لحظهاى فرا رسد كه معشوق گوش به سخن عاشق فرا دهد ، هر لحظهاى از آن هيجانات ، روحى از عاشق مى گيرد و روح ديگرى در او دميده مى شود
((٤٦٩٨)) صد هزاران بار اى صدر فريد ز آرزوى گوش تو هوشم پريد
در آرزوى آن كه لحظهاى فرا رسد كه معشوق گوش به سخن عاشق فرا دهد ، هر لحظهاى از آن هيجانات ، روحى از عاشق مى گيرد و روح ديگرى در او دميده مى شود جلال الدين در ابيات مورد تحليل ظريفترين خواص و پديده هاى عشق را باز گو مى كند ، مولوى بقدرى در اين ابيات در اسرار شگفت انگيز عشق فرو رفته است كه كمتر كسى را مى توان سراغ گرفت كه اگر چه طعم عشق را هم چشيده باشد ، بتواند لطايف اسرار عشق را چنين شرح دهد .
گويى آن آرزوى ديرينهاى كه جلال الدين در روان خود داشت و مى گفت :
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شرح درد اشتياق
در موقع سرودن اين ابيات جامهء عمل پوشيده و كسى را پيدا كرده است كه مى تواند درد اشتياق را با او در ميان بگذارد .
لطف فوق العادهء هيجان انگيزى كه در مضمون بيت مورد تحليل ديده مى شود آن نيست كه تصور عاشق اين موفقيت را كه روزى معشوق به سخنان و ناله هاى او گوش فرا داده و او را با نعمت وصالش نوازش خواهد كرد ، باعث بىهوش شدن و خود باختن عاشق مى گردد ، بلكه مجرد احساس اين كه امكان دارد كه لحظهاى در زندگانى عاشقانهء عاشق فرا رسد كه معشوق او را حتى مانند يكى از صداهاى ضرورى مورد توجه قرار بدهد ، و با آن گوش دادن بپذيرد كه در اين دنيا سخن و نالهاى وجود دارد كه او بايد گوش بان فرا بدهد ، يا رويدادهاى هدف گيرى نشده ، سخن و نالهء فردى را كه شعلهء عشقش در نهاد او زبانه مى كشد ، بگوش او هم برساند .
عاشق در همه حال و همهء شرايط با همه سخن گفته است . صداى نالهء او را ديوارهاى جايگاه سكونتش ، گذرگاهش ، بوستانها ، خارستانها ، جويبارها كه بىصدا