تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٩٢ - در تفسير اين حديث كه مثل امتى كمثل سفينة نوح من تمسك بها نجا و من تخلف عنها غرق
در تفسير اين حديث كه مثل امتى كمثل سفينة نوح من تمسك بها نجا و من تخلف عنها غرق
((٥٣٨)) بهر اين فرمود پيغمبر كه من همچو كشتىام به طوفان زمن
((٥٣٩)) ما و اصحابيم چون كشتى نوح هر كه دست اندر زند يابد فتوح
((٥٤٠)) چون كه با شيخى تو دور از زشتئى روز و شب سيّارى و در كشتيى
((٥٤١)) در پناه جان جان بخشى قوى خفته در كشتى و در ره مى روى
((٥٤٢)) مگسل از پيغمبر ايام خويش تكيه كم كن بر فن و بر كام خويش
((٥٤٣)) گر چو شيرى چون روى ره بىدليل همچو روبه در ضلالى و ذليل
((٥٤٤)) هين مپر الَّا كه با پرهاى شيخ تا ببينى عون لشكرهاى شيخ
((٥٤٥)) يك زمانى موج لطفش بال توست آتش قهرش دمى حمال توست
((٥٤٦)) قهر او را ضدّ لطفش كم شمر اتحاد هر دو بين اندر اثر
((٥٤٧)) يك زمان چون خاك سبزت مى كند يك زمان پر باد و گبزت مى كند
((٥٤٨)) جسم عارف را دهد وصف جماد تا برو رويد گل و نسرين شاد
((٥٤٩)) ليك او بيند نبيند غير او جز به مغز پاك ندهد خلد بو
((٥٥٠)) مغز را خالى كن از انكار يار تا كه ريحان يابد از گلزار يار
((٥٥١)) تا بيابى بوى خلد از يار من چون محمد بوى رحمن از يمن
((٥٥٢)) در صف معراجيان گر بيستى چون براقت پر گشايد نيستى
((٥٥٣)) نى چو معراج زمينى تا قمر بلكه چون معراج كلكى تا شكر
((٥٥٤)) نى چو معراج بخارى تا سما بل چو معراج جنينى تا نها
((٥٥٥)) خوش براقى گشت خنگ نيستى سوى هستى آردت گر بيستى
((٥٥٦)) كوه و درياها سمش مس مى كند تا جهان حسّ را پس مى كند
((٥٥٧)) پا بكش در كشتى و مى رو روان چون سوى معشوق جان جان روان