تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١٩ - تفسير ابيات
اين است كه انسان با فرو رفتن در آنها اشراف و سيطرهء بسيار ظريفى به نوع انسانى پيدا مى كند .
اين نكته را جبران خليل جبران از زبان پيامبرى كه در حال وداع با امتش مى باشد ، چنين تجسيم كرده است :
« من در ميان شما مانند همان قطعهء ابر بودم ، در فضاى خيابانها و كوچه هاى شما حركت مى كردم ، در حالى كه روحم در درون خانه هاى شما به نظاره مى پرداخت . حركات و طپشهاى دلهاى شما در اعماق قلبم منعكس مى گشت ، حرارت آه هاى درونى شما به روى من مى رسيد ، تمام شاديها و اندوه هاى شما را دريافتهام .
رؤياهاى شما هنگام آرامش شما ، رؤياهايى بود كه در اعماق جانم موج مى زد . اوقات فراوانى در ميان شما چونان درياچهاى ميان كوه ها بودم .
قله هاى شما و راه هاى كج و راست شما در آب زلال درياچه ى روحم منعكس مى گشت ، حتى صورت افكار و آرزوهاى شما را كه در درونتان دسته دسته سر بر مى كشيدند ، آب زلال درياچهء درونم به وضوح نشان مى داد . خندهء كودكان شما مانند آبهاى باريك از آن كوهها كه پيرامون من قرار گرفته بودند ، راهى به درياچهء دلم باز مى كرد و به درياچه ى دلم سرازير مى گشت . . » .
پس از چند جملهء ديگر مى گويد : گروهى از شما مرا انسان منفردى مى داند كه با محبت به تنهايى خودم را پوشانيدهام . شما با يكديگر چنين مى گوييد : اين شخص را زياد توبيخ نكنيد ، زيرا او از فرزندان انسان نيست ، او از نشستن روى تپه ها و نگريستن به شهر ما لذت مى برد .
آرى ، من روى تپه ها مى نشينم و در زمينهاى دور دست قدم مى زنم ، زيرا امكان ندارد كه من بدون اين كه در بلندى باشم يا بدون آن كه دورتر از شما بايستم ، شما را درست ببينم و بشناسم ؟ بعضى ديگر مرا مى خوانند ، ولى نه با الفاظ معمولى شما .
آنان مى گويند : اى غريب ، اى عاشق آن بلندىها كه به آن نخواهى رسيد ،