تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٤ - شگفتا با اين كه هنوز هر يك از افراد بشرى رشد و استقلال ديگران را مزاحم رشد خود مى بيند ، با تمام حماقت ادعا مى كند كه انسانيت رو به تكامل رفته است
اين موجود ١ ١ ١ و ١ ٢ ١ و ١ ٣ ١ و ١ بىنهايت ١ مى باشد . ولى چه بايد كرد كه اكثريت قريب به اتفاق جامعه انسانها با همهء اين ادعاهايش با آن جتهاى غول پيكر و لونا و آپولوهايش هنوز افراد خود را مانند تپه هاى خاك و مجموعه هاى آجر مى بيند و مى گويد : براى افزايش رشد و استقلال شخصيت يك فرد ، بايستى استقلال و هستى مستند به خود ديگران كاسته شود و يا نابود گردد موقعى كه دكارت مى گويد : من فكر مى كنم پس هستم ، و اثبات هستى خود را به انديشه مستند مى سازد ، او چنان كه نمى خواهد يك توضيح واضحات بگويد ، همچنان نمى خواهد مغز ديگران را شكافته و انديشه هاى آنان را در بر دارد و بگذارد توى جمجمهء خود ، بلكه همين انديشهء دكارت كه هستى او را اثبات مى كند ، ديگران را به انديشه وادار مى سازد و هستى آنان را نيز اثبات مى كند . [١] اين نكته را هم ناگفته نگذاريم كه جمله ى ( مى انديشم پس هستم ) خصوصيت نژادى و محيطى و اخلاقى و روانى دكارت را باز گو نمى كند ، بلكه همان اصل كلى را مطرح مى كند كه جلال الدين باز گو كرده است :
اى برادر تو همان انديشه اى ما بقى خود استخوان و ريشه اى
[١] در مباحث گذشته گفتيم كه مقصود دكارت از » مى انديشم پس هستم « آن معناى بىهوده نيست كه به ذهن شخص عامى خطور مى كند ، او نمى خواهد بگويد : من كه موجودم چون فكر مى كنم پس هستم ، زيرا اين خود دور مصرح منطقى با تكرار ادعا است . و نمى خواهد بگويد كه من معدوم هستم ، چون فكر مى كنم پس هستم ، زيرا انديشه براى » منِ معدوم « معنا ندارد . . نمى گويد من كه نه موجودم و نه معدوم ، چون مى انديشم پس هستم ، زيرا منتفى شدن وجود و عدم ( ارتفاع نقيضين ) با شرايطى كه در منطق گفته شده است ، امكان پذير نيست . . و همچنين نمى تواند مقصود دكارت از « من » يك حقيقت بىطرف از هستى و نيستى و حالت مبهم آن بوده باشد ، زيرا استناد انديشه به « من » يا « خود » مبهم و بىطرف از هستى و نيستى پوچ و بىمعنا است ، زيرا تا « من » مورد آگاهى و توجه قرار نگيرد ، قابل اسناد دادن به هيچ چيز نخواهد بود و به مجرد آگاهى به « من » وجود « من » اثبات شده است . .