تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٣٧ - تفسير آيه كه * ( وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ ١٧ ٦٤
تفسير آيه كه « وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ » ١٧ : ٦٤
((٤٣٢٦)) تو چو عزم دين كنى با اجتهاد ديو بانگت بر زند اندر نهاد
((٤٣٢٧)) كه مرو ز ان سو بينديش اى غوى كه اسير رنج و درويشى شوى
((٤٣٢٨)) بىنوا گردى ز ياران وا برى خوار گردى و پشيمانى خورى
((٤٣٢٩)) تو ز بيم بانگ آن ديو لعين وا گريزى در ظلالت از يقين
((٤٣٣٠)) كه هلا فردا و پس فردا مراست راه دين پويم كه مهلت پيش ماست
((٤٣٣١)) مرگ بينى باز كاو از چپ و راست مى كشد همسايه را تا بانگ خاست
((٤٣٣٢)) باز عزم دين كنى از بيم جان مرده سازى خويشتن را يك زمان
((٤٣٣٣)) پس سلح بر بندى از علم و حكم كه من از خوفى نيارم پاى كم
((٤٣٣٤)) باز بانگى بر زند بر تو ز مكر كه بترس و باز گرد از تيغ فقر
((٤٣٣٥)) باز بگريزى ز راه روشنى آن سلاح علم و فن را بفكنى
((٤٣٣٦)) سالها او را به بانگى بنده اى در چنين ظلمت نمد افكنده اى
((٤٣٣٧)) هيبت بانگ شياطين خلق را بند كرده است و گرفته حلق را
((٤٣٣٨)) تا چنان نوميد شد جانشان ز نور كه روان كافران ز اهل قبور
((٤٣٣٩)) اين شكوه بانگ آن ملعون بود هيبت بانگ خدايى چون بود
((٤٣٤٠)) هيبت باز است بر كبك نجيب هر مگس را نيست ز ان هيبت نصيب
((٤٣٤١)) ز انكه نبود باز صياد مگس عنكبوتان مى مگس گيرند و بس
((٤٣٤٢)) عنكبوت ديو بر تو چون ذباب كرّ و فرّ دارد نه بر كبك و عقاب
((٤٣٤٣)) بانگ ديوان گله بان اشقياست بانگ سلطان پاسبان اولياست
((٤٣٤٤)) تا نياميزد بدين دو بانگ دور قطرهاى از بحر خوش با بحر شور