تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٧ - تهديد فرستادن سليمان عليه السلام پيش بلقيس كه اصرار مينديش بر شرك و تأخير مكن
تهديد فرستادن سليمان عليه السلام پيش بلقيس كه اصرار مينديش بر شرك و تأخير مكن
((٧٨١)) هين بيا بلقيس ور نه بد شود لشكرت خصمت شود مرتد شود
((٧٨٢)) پرده دار تو درت را بر كند جان تو با تو به جان خصمى كند
((٧٨٤)) باد را ديدى كه با عادان چه كرد آب را ديدى كه با طوفان چه كرد
((٧٨٥)) آن چه بر فرعون زد آن بحر كين و آن چه با قارون نمودست اين زمين
((٧٨٦)) و آن چه آن بابيل با آن پيل كرد و آن چه پشه كلهء نمرود خورد
((٧٨٧)) و ان كه سنگ انداخت داودى به دست گشت ششصد پاره و لشكر شكست
((٧٨٨)) سنگ مى باريد بر اعداى لوط تا كه در آب سيه خوردند غوط
((٧٨٩)) گر بگويم از جمادات جهان عاقلان يارى پيغمبران
((٧٩٠)) مثنوى چندان شود كه چل شتر گر كشد عاجز شود از بار پر
((٧٩١)) دست بر كافر گواهى مى دهد لشكر حق مى شود سر مى نهد
((٧٩٢)) اى نموده ضد حق در فعل و درس در ميان لشكر اويى بترس
((٧٩٣)) جزو جزوت لشكر او در وفاق مر تو را اكنون مطيعند از نفاق
((٧٩٤)) گر بگويد چشم را كاو را فشار درد چشم از تو بر آرد صد دمار
((٧٩٥)) ور به دندان گويد او بنما وبال پس ببينى تو ز دندان گوشمال
((٧٩٦)) باز كن طب را بخوان باب العلل تا ببينى لشكر تن را عمل
((٧٩٧)) چون كه جان جان هر جزوت وى است دشمنى با جان جان آسان كى است ؟
((٧٩٨)) خود رها كن لشكر ديو و پرى كز ميان جان كنندم صفدرى
((٧٩٩)) ملك را بگذار بلقيس از نخست چون مرا يابى همه ملك آنِ توست
((٨٠٠)) خود بدانى چون برِ من آمدى كه تو بىمن نقش گرمابه بدى