تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٩ - تفسير ابيات
شهر بخارا با آن عاشق هجران كشيده هماهنگ شده و اشك مى ريخت ، چنان غوغايى از مرد و زن برخاسته بود كه گويى روز رستاخيز است ، اگر آن روز كسى گوش شنوايى داشت مى شنيد -
((٤٧١٦)) كاسمان مى گفت آن دم با زمين گر قيامت را نديدستى ببين
از طرف ديگر عقل چاره انديش هم مبهوت گشته و از خود مى پرسيد اين چه عشق است و چه حال شگفت انگيز است ؟ آيا هجران عاشق شگفت انگيز تر است يا وصالش ؟ چرخ مينا رنگ نامهء قيامت را بر كرهء خاكى بر مى خواند و جامه ى خود را تا كهكشانها از هم مى شكافت . آرى ، اين عشق است .
((٤٧١٩)) با دو عالم عشق را بيگانگى است و اندر آن هفتاد و دو ديوانگى است (١)
اين راز عشق -
((٤٧٢٠)) سخت پنهان است و پيدا حيرتش جان سلطانان است جان در حسرتش
براى عشق آئينى است غير از آئين هفتاد و دو ملت ، تخت شاهان دنيا در پيش آن ، چيزى جز تخته بندى نيست ، در هنگامى كه عشق به هيجان مى آيد ، مطرب عشق اين آهنگ را مى نوازد كه در اين زندگانى بندگى و فرمانبرى زنجير و سرورى و فرماندهى درد سر است ، پس عشق چيست ؟ عشق همان اقيانوس بىكران نيستى است كه قدم ناتوان عقل در آن جا شكسته است . بندگى و سلطنت ارزش خود را در اين دنيا روشن ساخته است و معلوم شده كه عشق و عاشقى از اين دو پرده به كلى پوشيده است .
اى كاش خود هستى زبانى مى گشود و پرده از راز هستان برمى داشت و گر نه .
((٤٧٢٦)) هر چه گويى اى دم هستى از آن پردهء ديگر بر او بستى بدان
آيا مى دانيد كه چرا خود انسانها كه دمى از نفحات هستى مى باشند نمى توانند پرده از راز هستىها بر دارند ، براى اين است كه هر چه در اين راه حال و قالى به آنها
(١) به نقد و تحليل اين بيت مراجعه شود . .