تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٧ - معالجه كردن برادر دباغ ، دباغ را به خفيه به بوى سرگين
معالجه كردن برادر دباغ ، دباغ را به خفيه به بوى سرگين
((٢٨٩)) خلق را مى راند از وى آن جوان تا علاجش را نبينند آن كسان
((٢٩٠)) سر بگوشش برد هم چون راز گو پس نهان آن چيز بر بينى او
((٢٩١)) كاو به كف سرگين سگ ساييده بود داروى مغز پليد آن ديده بود چون كه بوى آن حدث را واكشيد مغز زشتش بوى ناخوش را شنيد
((٢٩٢)) ساعتى شد مرده جنبيدن گرفت خلق گفتند اين فسونى بد شگفت
((٢٩٣)) كاين بخواند افسون به گوش او دميد مرده بود افسون به فريادش رسيد
((٢٩٤)) جنبش اهل فساد آن سو بود كه ز ناز و غمزه و ابرو بود
((٢٩٥)) هر كه را مشك نصيحت سود نيست جز بدين بوى بدش بهبود نيست
((٢٩٦)) مشركان را ز ان نجس خواندست حق كاندرون پشك زادند از سبق
((٢٩٧)) كرم كاو زاده است در سرگين ابد مى نگرداند به عنبر خوى خود
((٢٩٨)) چون نزد بر وى نثار رشّ نور او همى جسم است نى دل چون قشور
((٢٩٩)) ور ز رشّ نور حق قسميش داد هم چو رسم بيضه سرگين مرغ زاد
((٣٠٠)) ليك نى مرغ خسيس خانگى بلكه مرغ دانش و فرزانگى
((٣٠١)) تو بدان مانى كز آن نورى تهى ز انكه بينى بر پليدى مى نهى
((٣٠٢)) از فراقت زرد شد رخسار و رو برگ زردى ميوهء ناپخته تو
((٣٠٣)) ديگ ز آتش شد سياه و دود فام گوشت از سختى چنين مانده است خام
((٣٠٤)) هشت سالت جوش دادم در فراق كم نشد يك ذرّه خاميت از نفاق خامى و هرگز نخواهى پخت تو گر هزاران بار جوشى اى عتو
((٣٠٥)) غورهء تو سنگ بسته كز سقام غوره ها اكنون مويزند و تو خام