تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٥ - تفسير ابيات
شود ، مسلماً جان مطلوب و مقصد و آرمانش نيز جويا و راغب او خواهد بود ، به طور كلى انسان و حيوان و نبات و جماد عشق مى ورزند و هر صاحب مرادى از اين موجودات به چيزى عشق مى ورزد كه اطلاعى از عاشق ندارد ، همان موجودات بىمراد و بىاطلاع و ناآگاه ، عاشق مرادهايى هستند كه بوسيله آنها با عشاق خود رابطه برقرار مى كنند و بانها جذب مى شوند ، اما عشق در طرفين خود اثر مساوى ايجاد نمى كند ، بلكه ميل عشاق كالبد آنان را مى گدازد و لاغر مى كند و ميل معشوقان جان معشوق يا موجوديت عاشق را خوش و با فر و شكوه مى سازد . عشق معشوقان مانند دوزخ بر افروخته است كه شعله هايش در جان عاشق زبانه مى كشد . كهربا حقيقت عاشقانهاى دارد ولى شكل ظاهرى آن بىنياز مى نمايد ، اما كاه بىنوا در راه درازى كه به پيوستن به كهربا دارد در كوشش و حركت است . اين موضوع را رها كن و داستان عاشق صدر جهان را باز گو كن كه چگونه عشق آن خاموش پر غوغا در سينه صدر جهان تابيدن گرفته بود . دود عشق و غم آتشكدهء درون آن عاشق سر بر مى آورد و سينهء فضاها و موجودات سر راهى را مى شكافت و وارد درون مخدوم و معشوقش گشته و به مهر و داد مبدل مى گشت اما شرافت و عظمت و آبروى صدر جهان او را از جستجوى خادم عاشقش جلوگيرى مى كرد . شگفت انگيز منظرهاى بود زيرا از يك طرف : -
رحمتش مشتاق آن مسكين شده
از طرف ديگر : -
سلطنت زين لطف مانع آمده
عقل سودا پز محدود در تحير و بهت فرو رفته بود كه آيا صدر جهان بود كه عاشق را به خود جذب كرد يا عشق خدمتگزار عاشق بود كه او را رهسپار كوى معشوق نمود . به اين عقل بىنوا بگو : -
((٤٤٥٣)) ترك جلدى كن كز اين ناواقفى لب ببند الله اعلم بالخفى
بله ، من از اين سخنان زياد مى گويم و در حيرت و دهشت غوطه ور مى گردم ،