بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٥٣ - ١٣/ ١٢ جد بن قيس
٩٥٩. تفسير ابن كثير- به نقل از ابن عبّاس-: عاص بن وائل، تكّه استخوانى از بَطحا برداشت و آن را با دستش نرم كرد. آن گاه به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفت: آيا خداوند، اين [استخوان نرم شدهاى] را كه مىبينم، زنده مىگرداند؟
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «آرى، خداوند، تو را مىميراند و سپس زندهات مىكند و آن گاه تو را به جهنّم مىبرد».
١٣/ ١٢: جَدّ بن قيس[١]
٩٦٠. تاريخ الطبرى- به نقل از زُهْرى-: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هر گاه براى جنگى خارج مىشد، مقصد را معلوم نمىكرد؛ بلكه [توريه مىكرد و] جايى جز آنچه را در نظر داشت، نام مىبرد، مگر در جنگ تبوك كه به دليل دورى راه و دشوارى موقعيت و فراوانى دشمنى كه آهنگ آن را داشت، آشكارا مقصد را براى مردم گفت تا خود را براى آن آماده سازند. به مردم دستور داد مجهّز شوند و آنان را آگاه كرد كه آهنگ روم دارد.
مردم با آن كه رفتن بِدان سوى را ناخوش مىداشتند- زيرا رويارويى و جنگ با روميان را سخت مىديدند- ساز و برگ جنگ بر گرفتند و آماده شدند.
يك روز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه خود را براى جنگ آماده مىكرد، به جدّ بن قيس سلمى فرمود:
«اى جد! آيا امسال به جنگ بنى اصفر (روميان) مىآيى؟».
جد گفت: اى پيامبر خدا! اجازه دهيد كه نيايم، و مرا به فتنه ميندازيد؛ زيرا- به خدا سوگند- قوم من مىدانند كه هيچ مردى به اندازه من، دلبسته زنان نيست و مىترسم اگر چشمم به زنان بنى اصفر بيفتد، در برابرشان تاب نياورم.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از او روى بر گردانيد و فرمود: «اجازه دادم!».
پس اين آيه در باره جدّ بن قيس نازل شد: «و از ايشان كسى است كه گويد: به من اجازه بده و مرا به فتنه و گناه مينداز ...» يعنى اگر او از گرفتار آمدن به زنان بنى اصفر مىترسيد- كه در واقع چنين نبود [و فقط بهانهاى براى فرار از جنگ بود]-، بر اثر نافرمانىاش از پيامبر
[١]. ابو عبد اللَّه جدّ بن قيس بن صخر بن خنساء بن سنان بن عبيد بن غنم بن كعب بن سلمه انصارى، سالار بنى سلمه و شخصى منافق بود. او از شركت در جنگ تبوك سر باز زد و در دوره خلافت عثمان مُرد.