بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٤٣ - ١٠/ ٢٩ تيره بختى
مرد درويش، از اين كار، به پيامبر صلى الله عليه و آله شِكوه نمود و به ايشان گفت كه از دست صاحب نخل، چه مىكشد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اينك تو برو».
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه صاحب نخل را ديد، به او فرمود: «آن نخل خميدهات را كه شاخهاشدر سراىفلانكساست، به منمىدهى تا به جاىآن، نخلىدر بهشتداشته باشى؟».
مرد گفت: من نخلهاى بسيار دارم؛ ولى خرماى هيچ يك از آنها به نيكويىِ خرماى آن نخل نيست. آن مرد اين را گفت و رفت. مردى كه سخنان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را مىشنيد، به آن جناب گفت: اى پيامبر خدا! اگر من آن نخل را از او بگيرم، آيا نخلى را كه در بهشت به آن مرد مىدادى، به من مىدهى؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آرى».
مرد رفت و صاحب نخل را يافت و آن را از او خريدار شد. صاحب نخل گفت: آيا تو فهميدى كه محمّد به من گفت كه آماده است به جاى آن، نخلى در بهشت به من دهد، و من به او گفتم كه خرماى آن، خوشايند من است، و من نخلهاى بسيارى دارم؛ ولى در ميان آنها خرماى هيچ نخلى به نيكويىِ خرماى آن نيست؟
آن ديگرى گفت: مىخواهى كه آن را بفروشى يا نه؟
گفت: نه، مگر اين كه به من، آن بهايى را دهند كه گمان نمىكنم بدهند.
گفت: مگر چه مىخواهى؟
گفت: چهل نخل.
مرد گفت: سخن بزرگى گفتى! براى يك نخل خميده، چهل نخل مىطلبى؟
سپس لختى خاموش ماند و آن گاه گفت: من چهل نخل به تو مىدهم.
صاحب نخل گفت: گواه بگير، اگر راست مىگويى.
پس، مرد خريدار، نزد عدّهاى رفت و آنان را فرا خواند و گواهشان گرفت كه چهل نخل، به آن مرد مىدهد.
سپس به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و گفت: اى پيامبر خدا! آن نخل، از آنِ من شد. پس اينك، از آنِ شما باشد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به نزد صاحبِ آن سراى رفت و به او فرمود: «آن نخل، از آنِ تو و خانواده تو باشد».
در اين هنگام، خداى متعال، اين سوره را فرو فرستاد: «سوگند به شب، آن گاه كه پرده مىافكند».
از عطا نقل است كه گفت: نام آن مرد [خريدار]، ابو دَحداح است. «پس امّا آن كه داد و