مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى - زنوزى، على بن عبد الله - الصفحة ٧٥ - ١٤ تعميم و تتميم
ماهيت بذات نه بخارج رود و نه به عقل آيد، پس اين حكم بذات وجود را است. پس وجود عقلى بوجه نزول فرد مادى بود و فرد مادى بوجه صعود وجود عقلى. لكن صورة كليه را به نسبت با افراد عقليه كه به مثل افلاطونيه معروفند حالت به عكس اين مذكور بود چه صورة عقلية بوجه صعود فردى عقلى بود و فرد عقلى بوجه نزول صورة عقليه.
فلاسفه گويند الاشياء فى الخارج اعيان و فى الذهن صور، صورت و عينيت از ماهيت من حيث هى مسلوب بود و بحسب واقع گاه عين باشد و گاه صورت، پس عين بذات نحوى از وجود بود و صورت بذات نحوى ديگر از وجود و همچنين جزئيت و شخصيت كه اوّل بازاء كلّيت و دوّم بازاء نوعيّت بود بذات وجود راست و بعرض ماهيت را، زيرا كه چون ماهيت به نسبت با جمله لواحق كه او را بحسب واقع عارض شوند و از او من حيث هى مسلوب باشند من حيث هى مأخوذ شود نه كلّى بود نه جزئى، نه نوع بود نه شخص و چون در حال وجود عقلى به نسبت با مخصّصات و مشخصات خارجيه خاصه من حيث هى مأخوذ شود آبى از شركت ميان اشخاص نبود و بكلّيت موصوف گردد و اگر او را اشخاصى بود كه متّفقة الحقيقة باشند به نسبت با آن اشخاص به آن جهت كه متفقة الحقيقة باشند بنوعيّت متصّف شود و اگر چه ممكن باشد بلكه واقع در مفهومى عامتر از نوعى چون به مفهومى ديگر عامتر از آن نوع مقيد شود عموم هر يك پس از تقييد مرتفع گردد و مجموع به آن نوع مخصوص شود.
لكن از جواز اين معنى لازم نيايد كه ضمّ بعضى كليات ببعضى بلكه ضمّ كلّيه مفاهيم كلّيه و عامّه معانى عامّه بيكديگر در مرتبهاى از مراتب انضمام رافع اصل كلّيت و مفيد جزئيت باشد، چه هر مرتبه از مراتب سلسله انضمامات اگر چه سلسله غير متناهيه بود از اصل عموم و كلّيت خارج نباشد، و از آنجا كه بر اعتباريت وجود انضمامات واقعى نبود و باعتبار بود و سلسله را بجز وحدت آحاد وحدتى نباشد تمام سلسله كه عبارت از نفس آحاد بود بجزئيت متصّف نباشد، پس بناچار صورت عقليه چون بخيال آيد و جزئى شود به امرى خارج از طبيعت كليه كه بذات از تساوى نسبت وجود از صدق بر كثيرين آبى بود جزئى شود، و چون به خارج رود و شخصى از اشخاص خارجيه شود و به امرى متشخّص شود كه بذات متشخّص بود.