مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى - زنوزى، على بن عبد الله - الصفحة ٣١١ - طريقة اخرى
اگر گفته شود كه اين قطعه از حجر كه درآن قطعه از زمين افتاده اگر برداريم به قطعه ديگر از زمين بگذاريم، باز قسر لازم نمىآيد، پس چه عيب دارد كه آن دو عالم نيز هر يك چنين باشد، جواب آن است كه چون سطح زمين شىء واحد شخصى است و مكان واحد است از براى هر قطعه سنگ پس هر جا كه واقع شد در مكان خود واقع شده و هر گاه مثلا بر سطح زمين يا هوا را قسمت فكيّه دارد ... باز شىء واحد از وحدة خود بيرون نرفته، چنانچه اگر سنگ بالا رفته بالقسر واقع شود به هر يك از قسمتين اگر چه قبل در قسمت ديگر بود باز در مركز خود واقع شده زيرا كه سطح زمين همه مكان واحدند از براى او بخلاف ما نحن فيه، زيرا كه مفروض اين است كه متعدد است مكان هر يك بالشخص.
[١٥٨] قوله «فاذا هى متباينة ...» [١]
لكونهما متعددا بالشخص. «و ليست بمتباينة» لكونهما نوعا واحدا. «و هذا خلف» و قوله «فاذا هى متباينة ابدا» قضية مشروطة دائمة، و نقيض الدائمة مطلقة عامّة، پس نفى بر سر دوام مىآيد. پس مفاد دو قضية چنين مىشود كه متباين ابدى است و هذا هو مفاد القضية الدائمة، متباين ابدى نيست و هذا مفاد القضية المطلقة العامة.
[١٥٩] قوله «و الذى بالقسر ...» [٢]
چون در اين احتمالى مىرفت و او اين بود كه كسر دو قسم است يكى در وجود خارجى و ديگرى در تصوّر عقلى و چون قسر عبارت از خلاف طبع است پس هر گاه شئ اوّل در بدو وجودش بمقتضاى طبع خود بود ثم متصوّر شد اين قسر، قسر خارجى است و هر گاه شئ در بدو وجودش مقسورا موجود مخلوق شده باشد نه آنكه اوّل او را طبعى باشد ثم قسر عارض او شده باشد اين قسر عقلى است زيرا كه معنى او چنين مىشود كه هر گاه اصلى مىداشت نسبت به او مقسور بود خارجا پس باز مقسور است و قسر دائم نيز محال است، بايد با اصل خود مجتمع بشود.
پس كسى را مىرسد كه بگويد چه عيب دارد كه چه مىشود كه واجب الوجود شئ را
[١]. ٥٩/ ١٣.
[٢]. ٥٩/ ١٤.