مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى - زنوزى، على بن عبد الله - الصفحة ١٤٠ - ١١ صدر المتألهين الشيرازى(ملاصدرا)
و پدر آن جناب [١] وزير فارس بود و اولاد نداشت، در درگاه الهى نذر نمود كه چنانچه خداوند كريم او را فرزندى موجه عطا كند روزى سه تومان در راه خدا به فقرا انفاق نمايد.
نذرش مقبول افتاد و خداوند او را پسرى كرامت فرمود. او را به محمد تسميه كرد و به صدرا ملقب فرمود. پس از آنكه به حد رشد رسيد به معلم سپرد، تا آنكه در مبادى علوم پا نهاد و پس از چندى در آن علوم دست يافت، والدش به رحمت ايزدى پيوست. پيشكار پدر خود را خواست كه حساب دخل و خرج گذشته دهد. پيشكار در همه روز گذشته سه تومان به خرج آورد. از او پرسيد كه اين چه خرجى است كه همه روزه در حساب است؟ گفت: والد تو ترا نبود و فرمود كه چنانچه خداوند او را فرزندى موجه كرامت فرمايد، روزى سه تومان انفاق كند. صدر المتألهين فرمود: ديگر از تو حساب نمىخواهم، از پى كار خود رو [٢].
پس آنچه از پدر داشت بجز كتابخانه معتبرى كه بر كتب يونانيين و اسلاميين مشتمل بود انفاق نموده، و از شيراز به دار السلطنه اصفهان آمد، و در حمام به خدمت سيد ابو القاسم فندرسكى رسيد در حالتى كه آن جناب را نمىشناخت، به آن جناب سلام كرد. سيد فرمود كه گويا تو غريبى، عرض كرد: بلى. فرمود: اهل كجايى و به اين شهر به چه جهت آمدهاى؟
عرض كرد: از اهالى فارسم و از پى تحصيل علم آمدهام. فرمود: پيش كدام يك از علما مىخواهى تحصيل كنى؟ عرض كرد: هر كس كه شما معين فرمائيد. فرمود: اگر قشر محض مىخواهى شيخ بهايى، و اگر قشر و لب مير محمد داماد، و اگر لب محض ما. عرض نمود كه حال استعداد لب ندارم.
و بخدمت شيخ بهايى رفت، و معقول و منقول با هم تحصيل فرمود، تا آنكه در مراتب معقول به شفا رسيد. شيخ او را شفا تعليم فرمود، تا آنكه روزى او را به خدمت جناب مير داماد فرستاد و كتابى خواهش فرمود. و صدر المتألهين به خدمت مير رفت و از او به زبان شيخ كتاب خواست، و در آن وقت جناب مير شفا درس مىفرمود. چون به خدمت شيخ مراجعت نمود، شيخ فرمود: جناب مير چه مىكرد؟ عرض كرد: شفا مىفرمود. شيخ
[١]. خواجه ابراهيم بن يحيى قوامى.
[٢]. رجوع كنيد به شيخ عبد الله زنجانى، الفيلسوف الفارسى الكبير، ص ٨.