مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى - زنوزى، على بن عبد الله - الصفحة ١٥٧ - مقدمه كشف الاسرار فى شرح اسرار الآيات
شدت خوف و هراس پاى ثباتش متزلزل گرديده، گاهى در بام اين قصر لاجوردى ببحر محيط فكرت غوطه خورده، دريا عرق انفعال ريخته، و گاهى از كثرت اضطراب و اضطرار در زير اين سطح خاكسترى مختفى گرديده، انگشت حيرت بدندان گرفته؛ صاحب شوكتى كه شوكت سكندرى و شكوه دارايى از جنب شوكت و جلالتش منزله قطره به درياى عمّان و ذرّه به كوه و بيابان است.
شهريارى كه از سطوت سلطنت و هيبت خلافتش خاقان چين را لرزه در جان، و قيصر روم را رعشه بر اندام افتاده، از مهابت سنان شعر اشكافش بهرام خونآشام در پنجم پايه اين سپهر نيلى فام بر خود لرزيده، لرزان و هراسان روى به مغاك مغرب نهاده، و از برق شمشير خون ريزش شيران بيشه دغا در بيغولها خزيده، و سركشان بسيط غبرا بوادى هلاكت و مذلّت افتادهاند؛ شعله تيغ آتش بارش خرمن هستى گردن كشان را چنان سوخته به باد فنا داده كه نه نامى از ايشان در صفحه روزگار باقى [مانده است] و نه نشانى. غريو كوس و ناى و صداى توپهاى اژدر دهانش و لوله در جهان و غلغله در زمين و زمان انداخته، روز دشمنان كين را تيره و تار ساخته [است].
معدلت گسترى كه صيت عدل و دادش از ثرى تا به ثريا فرو گرفته [است]؛ داورى كه به اندك ستمى خاك هستى ستمگرى به باد فنا داده، ريشه ظلم و طغيان را چنان از بيخ بر كنده، به آتش قهر پادشاهى سوخته، كه شير با نخجير همدم گرديده، گرگ با ميش همنفس، صعوه با باز همزبان آمده، كبك با شاهين توأمان [گشته است]. كشورستانى كه از درخشنده آفتاب جودش اقطار جهان روشن، و از بارنده سحاب كرمش سبزهزار دلها گلشن [گشته است.].
شمّهاى از علّو همّت ميمونش آنكه سنگ خارا را با لعل بدخشانى و گوهر غلطان را با ريگ بيابانى برابر مىشمارد. قصر همت ميمونش از آن بلندتر كه سيمرغ و هم و خيال به هزاران جناح فكرت و تدبير به ادنى پايه رفعتش تواند پريد. و ايوان سخى و عطايش از آن رفيعتر كه هماى بلند پرواز فكر و قياس به اولين دريچه بنيانش تواند رسيد. چه سان بپرد مگس آنجا كه ريزد بال و پر عنقا؟
از وفور جوايز و صلاتش جيبها پر از درّ و گوهر، و از كثرت عطا و انعامش دامنها پر از زر و جوهر. يد بيضاى مكرمت و احسانش نام كرمداران جهان را به اندك اشارتى از