جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٣ - غزل ١٣٠ اگر ز كوى تو بويى به من رساند باد
|
اگرچه گرد بر انگيختى ز هستى من |
غبارى از من خاكى به دامنت مَفِتاد |
|
ممكن است بخواهد بگويد: دلبرا! اگر به نابودىام اقدام نمايى، تنها تو را خواهم ديد بىآنكه من، تو شوم، و يا تو، من شوى؛ پس مرا از من بستان؛ كه:
٩٧٥
«إِلهى! هَبْ لى كَمالَ الانْقِطاعِ الَيْكَ ... حَتّى تَخْرِقَ ابْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ الى مَعْدِنِ العَظَمَة، وَتَصيَر ارْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزّ قُدْسِكَ ...»
[١]: (معبودا! انقطاع و گسستن كامل از غير به سوى خويش را به من عطا نما ... تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده و به معدن عظمتت واصل گشته و ارواحمان به مقام عزّتت بپيوندند.).
و ممكن است بخواهد بگويد: در فراقت مرا به نابودى كشانيدى و هيچ با كى از اين بىعنايتى خود به من نداشتى. در جايى مى گويد:
|
مرا مى بينى و هر دم زيادت مى كنى دردم |
تو را مى بينم و ميلم زيادت مى شود هر دم |
|
|
ز سامانم نمى پرسى، نمىدانم چه سر دارى |
به درمانم نمى كوشى، نمىدانى مگر دردم |
|
|
نه راى است اينكه اندازىّ مرا بر خاك و بگذارى |
گذارى آر و بازم پرس، تا گرد سرت گردم[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
تو تا به روى من اى نور ديده! در بَستى |
دگر جهان دَرِ شادى به روى من نگشاد |
|
اى معشوقى كه وصالت روشنى چشمم بود و چون به هجرانت گرفتارم ساختى، شادمانى نديدم. به گفته خواجه در جايى:.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٦، ص ٢٩٤.