جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٨ - غزل ١٢٩ اى پسته تو خنده زده بر حديث قند!
موجودات] در برابر خداوند زنده و پا بر جا [و بر پادارنده هستى] خاضع و فروتن هستند، و مسلّماً هركس كه ستمكار باشد، زيانكار و محروم خواهد بود.) «زين قصّه بگذرم كه سخن مى شود بلند».
كنايه از اينكه: معشوقا! زاهدى كه اخلاص در بندگىات را رها نموده و دل به طوبى داده نمى داند كه آن پرتوى از جمال و كمالت را نشان مى دهد. بخواهد با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دوست نمايد و بگويد:
|
تُركِ من چون جَعدِ مشكين گِرد كاكل بشكند |
لاله را دل خون كند، بازارِ سنبل بشكند |
|
|
ور خرامان سروِ گلبارش كند ميلِ چمن |
سرو را از پا در اندازد، دلِ گل بشكند |
|
|
حافظا! اين سرّ وحدت را ز دست خود مده |
تا خيالِ زهد و تقوى را توكّل بشكند[١] |
|
و بگويد:
|
چو رويت مهر و مَهْ تابان نباشد |
چو قدّت سرو در بستان نباشد |
|
|
چو لعل و لؤلؤت در دلفروزى |
دُرِ دريا و لعلِ كان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد هيچ تن را |
نه تن بالله كه مثلت جان نباشد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
ز آشفتگى حال من آگاه كى شود |
آن را كه دل نگشت گرفتار اين كمند |
|
تا كسى چون من به كمند و دام حضرت محبوب گرفتار نشده باشد، نمىتواند از حال و شور عشق من به او آگاه شود، و بفهمد كه من در چه شرايطى پس از محروم شدن از ديدارش به سر مى برم. به گفته خواجه در جايى:
|
مدّتى شد كآتش سوداى او در جان ماست |
وين تمنّا بين كه دايم در دل ويران ماست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥١، ص ١٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.