جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٧ - غزل ١٢٩ اى پسته تو خنده زده بر حديث قند!
و نيز بگويد:
|
مريز آب سرشكم، كه بىتو، دور از تو |
چو باد مى شد و در خاكِ راه مى غلطيد[١] |
|
|
گه طرّه مى نمائى و گه طعنه مى زنى |
ما نيستيم معتقدِ مردِ خود پسند |
|
معشوقا! تو را با خود پسندان و كسانى كه براى رسيدن به نعمتهاى ظاهرى بهشتى بندگىات مى كنند، عنايتى نمى باشد و رخساره نمى نمايى، چگونه است با من نيز چنينى و گاهى زلف و جلال خود را مى نمايى و اجازه نمى دهى جمالت را مشاهده كنم، و گاهى خطابم مى كنى كه تو را لياقت ديدارم نمى باشد.
در واقع خواجه با اين بيان مى خواهد تقاضاى ديدار او را بنمايد و بگويد:
|
كرشمه اى كن و بازار ساحرى بشكن |
به غمزه، رونق بازارِ سامرى بشكن |
|
|
به باد ده سر و دستارِ عالمى، يعنى |
كلاه گوشه به آيين دلبرى بشكن |
|
|
به زلف گوى كه آيين سركشى بگذار |
به طرّه گوى كه قلبِ ستمگرى بشكن |
|
|
برون خرام و ببر گوى نيكى از همه كس |
سزاى حور ده و رونق پرى بشكن[٢] |
|
|
طوبى ز قامت تو نيارد كه دم زند |
زين قصّه بگذرم كه سخن مى شود بلند |
|
محبوبا! درخت طوبى كه يكى از مظاهر بهشتى توست با آن عظمت و برجستگى كه تعريف از آن شده و ظهور يافته اسماء و كمالات حضرتت مى باشد، كجا ممكن است از قامت و زيبايى و كمال خود در پيشگاهت دم زند، اشاره به اينكه نه تنها درخت طوبى كه تمام سرو قامتان را نسزد در مقابلت اظهار وجود از خود بنمايند كه: «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ، وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً.»[٣]: (و تمام چهرهها [و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٣، ص ١٣٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.
[٣] - طه: ١١١.