جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٣ - غزل ١٢٨ آن كيست كز روى كرم، با من وفادارى كند؟
خواجه در بيت ختم به خود هشدار داده و مى گويد: اگر قصد ديدار حضرت دوست را دارى، بدان كه جمال دل آراى او با نگاهى، آنچه را كه گمان مى كنى از توست خواهد گرفت و به فنايت دست خواهد زد، پس فريب جمال و چشمان جذّاب و فريبنده دوست را مخور و خود را به دام او ميفكن، كه زلف سياه و جلالش با تو بسيار جور و جفا خواهد كرد. سخنى است عاشقانه و در واقع به آنچه تمام آرزوى اوست اشاره مى كند. در جايى مى گويد:
|
دل از من برد و روى از من نهان كرد |
خدا را با كه اين بازى توان كرد |
|
|
چرا چون لاله خونين دل نباشم |
كه با من نرگسِ او سرگران كرد |
|
|
عدو! با جان حافظ آن نكردى |
كه تيرِ چشمِ آن ابروْ كمان كرد[١] |
|
در جايى ديگر چون به آرزوى خود مى رسد، مىگويد:
|
صلاح از ما چه مى جويى؟ كه مستان را صلا گفتيم |
به دور نرگسِ مستت، سلامت را دعا گفتيم |
|
|
من از چشم خوشِ ساقى، خراب افتادهام ليكن |
بلايى كز حبيب آمد، هزارش مرحبا گفتيم[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٧، ص ١٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٨، ص ٣٣٥.