جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨١ - غزل ١٢٨ آن كيست كز روى كرم، با من وفادارى كند؟
بگويد:
|
اى خسروِ خوبان! نظرى سوى گدا كن |
رحمى به من سوخته بىسر و پا كن |
|
|
درد دلِ درويش و تمنّاىِ نگاهى |
ز آن چشمِ سيه، مست به يك غمزه دوا كن |
|
|
با دلشدگان جور و جفا تا به كى آخر؟ |
آهنگِ وفا، تركِ جفا، بَهْرِ خدا كن |
|
|
مشنو سخنِ دشمن بدگوى، خدا را |
با حافظ مسكين خوداى دوست! وفا كن[١] |
|
|
ز آن طرّه پر پيچ و خم، سهل است اگر بينم ستم |
از بند و زنجيرش چه غم، آن كس كه عيّارى كند؟ |
|
دلبرا! اگر مظاهر و كثرات عالم وجود (كه مظهر جلال تواند) مانع مى شوند كه با آنها مشاهدهات كنم و هرگونه ستمى را بر عاشقانت روا مى دارند، من آن نيم كه هراسى به خود راه دهم، زيرا هر سالك بيدار دل و مراقب مى داند كه بند و زنجيرِ زلف او آزمايشى است براى او و خود را براى تحمّل آن مهيّا نموده.
خواجه در عين اينكه در جايى مى گويد:
|
دارم از زلفِ سياهت گله چندان كه مپرس |
كه چنان زو شدهام بىسر و سامان كه مپرس |
|
|
گفتمش زلف به كينِ كه گشادى؟ گفتا: |
حافظ! اين قصّه دراز است، به قرآن كه مپرس[٢] |
|
و در جايى مى گويد:
|
كرشمه اى كن و بازار ساحرى بشكن |
به غمزه، رونقِ بازارِ سامرى بشكن |
|
|
به زلف گوى: كه آيينِ سر كشى بگذار |
به طُرّه گوى: كه قلبِ ستمگرى بشكن[٣] |
|
امّا در جايى هم مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٤، ص ٣٣٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٢، ص ٢٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.