جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٨ - غزل ١٢٨ آن كيست كز روى كرم، با من وفادارى كند؟
|
كار از تو مى رود، مددى از دليلِ راه! |
انصاف مى دهيم كه از رَهْ فتادهايم |
|
|
چون لاله مى مبين و قدح در ميان كار |
اين داغ بين كه بر دلِ خونين نهادهايم[١] |
|
|
دلبر كه جان فرسود از او، كام دلم نگشود از او |
نوميد نتوان بود از او، باشد كه دلدارى كند |
|
اگرچه بىعنايتيهاى محبوب و هجران او جان در تن من نگذاشته و به كام دل و وصالش نايل نگشتهام، ولى كجا مى توان از عنايتهاى اونا اميد شد. اميد است روزى عنايتى كند و مرا به انس و ديدار و قربش بپذيرد.
بخواهد بگويد:
٩٦٨
«إِلهى! إِنَّ اخْتِلافَ تَدْبيرِكَ وَسُرعَةَ طَواءِ مَقادِيركَ مَنَعا عِبادَكَ الْعارِفينَ بِكَ عَنِ السُّكُونِ إِلى عَطاءٍ، وَالْيَأَسِ مِنْكَ فِى بَلآءٍ. إِلهى! مِنّى ما يَليقُ بِلُؤمى، وَمِنْكَ ما يَليقُ بِكَرَمِكَ.
إِلهى! وَصَفْتَ نَفْسَكَ بِاللُّطْفِ وَالرَّأفَةِ لِى قَبْل وُجُودِ ضَعْفى، أَفَتَمْنَعُنى مِنْهُما بَعْدَ وُجُودِ ضَعْفى.
[٢]: (معبودا»! براستى كه پى در پى آمدن تدبير و سرعت پيچش و گذشت مقدّراتت، مانع آن است كه بندگان عارف تو به عطايت آرام گيرند و در حال گرفتارى نوميد شوند. معبودا! آنچه از جانب من است سزاوار پستى من و آنچه از جانب توست سزاوار لطف و كرم توست، معبودا! قبل از وجود ناتوانىام، خود را به لطف و مهربانى به من توصيف نمودى، آيا پس از وجود ناتوانىام مرا از آن دو باز مى دارى؟!- بگويد:
|
آن كه پا مال جفا كرد چو خاك راهم |
خاك مى بوسم و عذرِ قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولت خواهم |
|
|
بستهام در خمِ گيسوى تو امّيد دراز |
آن مبادا كه كند دستِ طلب كوتاهم[٣] |
|
|
گفتم: گره نگشودهام، ز آن طُرّه تا من بودهام |
گفتا: منش فرمودهام، تا با تو طرّارى كند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٩، ص ٣٢٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.