جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧١ - غزل ١٢٧ اگر روم ز پىاش، فتنه ها بر انگيزد
و چنان كه از لب حياتبخش دوست تمنّاى نيم بوسه[١] كنم، خواهدم راند و گويد تا هنگامى كه تو هستى و به فناى خود راه نيافتهاى، از ما بهره اى نخواهى داشت؛ كه:
٩٥٧
«وَلَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَريقاً إِلى مَعْرِفَتِكَ، إِلّا بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ»
[٢]: (و راهى براى مخلوقاتت براى شناخت خويش قرار ندادى، جز اينكه به عجز از شناخت اقرار كنند.).
به گفته خواجه در جايى:
|
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد |
|
|
رواست در بر اگر مى طپد كبوترِ دل |
كه ديد در رهِ خود پيچ و تابِ دام و نشد |
|
|
بدان هوس كه ببوسم به مستى آن لبِ لعل |
چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد |
|
|
هزار حيله بر انگيخت حافظ از سرِ مهر |
بدان هوس كه شود آن حريف رام و نشد[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
من آن فريب كه در نرگس تو مى بينم |
بس آبروى كه بر خاكِ ره فرو ريزد |
|
محبوبا! فريبندگى و جذّابيتى در چشمان و جمال تو مى نگرم كه عاشقانت را هنوز ديدار ننموده و مشاهدهات نكرده به فراقشان مبتلا مى سازى، و اشك ديدگانشان را به خاك آلوده مى كنى و ديگر بار كامى به آنان نمى دهى.
گمان مى شود علّت همان است كه هنوز آنان را مى بينند و كاملًا فانى در تو نشده اند تا دوام ديدارت نصيبشان شود. خواجه در جايى ديگر در مقام گله گذارى از اين امر بر آمده و مى گويد:
|
ديدى اى دل! كه غم يار دگر بار چه كرد |
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد |
|
[١] - بوسه تام گرفتن از لبان محبوب، همان تجلّى ذاتى است كه عاشق را به كلّى از خويش برهاند؛ و نيم بوسه، تجلّيات اسماء و صفاتى است. و يا منظور از نيم بوسه: فنا، و از تمام بوسه، بقاء است.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.