جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٩ - غزل ١٢٧ اگر روم ز پىاش، فتنه ها بر انگيزد
وجود خود از من دم مى زنى؟ و اگر دست از طلب او بردارم مورد بىاعتنايى هايش واقع خواهم شد و از عنايات خاصّهاش محرومم مى كند، و همواره در هجرانش بسر خواهم برد؛ كه: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي، فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً، وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى قالَ: رَبِّ! لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً؟ قالَ: كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها، وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى.[١]: (و هر كه» از ياد من روى گرداند، زندگى سختى در پى خواهد داشت و او را روز قيامت كور محشور مى كنيم. مىگويد: پروردگارا! من در دنيا بينا بودم، چرا اكنون كورم محشور نمودى؟ پروردگار مى گويد: آن چنانكه آيات و نشانههاى ما به تو رسيد و تو آنها را ناديده گرفتى و فراموش كردى، امروز نيز فراموش مى شوى.) در نتيجه بخواهد بگويد:
|
سرّ سوداى تو اندر سرِ ما مى گردد |
تو ببين در سرِ شوريده چه مى گردد |
|
|
هر كه دل در خم چوگان سر زلف تو بست |
لاجَرَمْ گوى صفت بىسر و پا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او دل به وفا مى گردد |
|
|
از جفاى فلك و غصّه دوران صد بار |
بر تنم پيرهن صبر، قبا مى گردد[٢] |
|
|
وگر به رهگذرى يك دم از وفادارى |
چو گَردْ در رهش افتم چو باد بگريزد |
|
و چنان كه روزى مشاهده حضرت دوست نصيبم گردد و بخواهم سر عبوديّت به پيشگاهش بسايم، و يا سيرش ببينم، هنوز تجلّى نكرده از ديدهام غايب مى گردد.
به خود مى گويم:
|
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست |
تو خود حجاب خودى، حافظ! از ميان برخيز[٣] |
|
و ديگر بار مى گويم:.
[١] - طه: ١٢٤- ١٢٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٦، ص ٢٤٥.