جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٥ - غزل ١٢٦ اگر نه باده، غم دل ز ياد ما ببرد
|
فغان كه با همه كس نردِ كينه باخت فلك |
كسى نبود كه دستى از اين دَغا ببرد |
|
آرى، عالم طبيعت و جهان فانى گويا به نابودى و كينه توزى انسانها قد بر افراشته و نمى گذارد قدمى به طرف غرض غايى از خلقت كه براى آن خلق شدهاند، بر دارند، كه: «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ.»[١]: (و جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه مرا بپرستند.)، و همچنين:
٩٥٠
«إِنَّ اللّهَ تَعالى جَعَلَ الدُّنْيا لِما بَعْدَها، وَابْتلى فيها أَهْلَها.»
[٢]: (براستى كه خداوند متعال دنيا را براى بعد از آن [آخرت] آفريده است، و اهل دنيا را در دنيا امتحان نموده.) نيز:
٩٥١
«مَنْ أَبْصَرَ بِها، بَصَّرَتْهُ؛ وَمَن أَبْصَرَ إلَيْها، أَعْمَتْهُ»
[٣]: (هركس به دنيا بنگرد، دنيا او را بينا مى سازد؛ و هركس به دنيا چشم بدوزد؛ دنيا او را كور نمايد) اما چه مىتوان كرد با فريبهاى آن؟ كه:
٩٥٢
«إِنَّ الدُّنيا غَرّارَةٌ خَدُوعٌ، مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ.»
[٤]: (براستى كه دنيا بسيار فريبنده و گول زننده است، و در عين دادن بسيار از انسان مى گيرد.) خواجه هم مىگويد: «فغان كه با همه كس نرد كينه باخت فلك» بخواهد با اين بيان بگويد:
|
شراب تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش |
|
|
بياور مى كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن |
به لعب زهره چنگى و بهرام سلحشورش |
|
|
نگه كردن به درويشان، منافّىِ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش[٥] |
|
[١] - ذاريات، ٥٦.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١١٠.
[٣] - نهج البلاغه، خطبه ٨٢.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٩.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.